گنجور

 
جهان ملک خاتون

دوش می رفت دوش بر دوشم

زد بطر آن مه کله پوشم

صبحگاهش به خواب می دیدم

که به ناز آمدی در آغوشم

آن چنان بی خبر شدم در خواب

که هنوز از خیال مدهوشم

چه می است اینکه عشق او در داد

که به بویی ز دل بشد هوشم

گر مرا یاد ناوری هرگز

نشود یاد تو فراموشم

چند مهرت نهان کنم از خلق

چند آتش به زیر نی پوشم

گر بدانی که در غم هجرت

چه قدح های زهر می نوشم

هم ترّحم کنی به حال جهان

نکنی عاقبت فراموشم

 
sunny dark_mode