گنجور

 
سنایی

از دل آبستن است خامهٔ من

زان همی گِل خورد چو آبستن

کز همه چیز تیره و روشن

نکند آرزو چو آبستن

سایه باید ز گل چو در ارمم

امن باید ز بد چو در حرمم

تا ز روز و شب توام اثرست

شب من روز و زهر من شکرست

همه را شب ز روز حامل و من

در شبی‌ام که آن شب آبستن

عمر داده به خیره باد مرا

تا چه زاید ز بامداد مرا

دختر طبع بنده هست چو دین

هم سبک روح و هم گران کابین

گرچه از عقل دیده پرهوشم

پیش چشم تو حلقه در گوشم

همچو استاد درزی از پی جاه

نپسندم گروهه سینهٔ ماه

بعد از این معنی کتاب آرم

عدد بیت در حساب آرم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]