زمانه قاصد طیار آن دلآرام است
چه قاصدی که وجودش تمام پیغام است
گمان مبر که نصیب تو نیست جلوهٔ دوست
درون سینه هنوز آرزوی تو خام است
گرفتم این که چو شاهین بلند پروازی
بهوش باش که صیاد ما کهن دام است
به اوج مشت غباری کجا رسد جبریل
بلند نامی او از بلندی بام است
تو از شمار نفس زنده ئی نمیدانی
که زندگی به شکست طلسم ایام است
ز علم و دانش مغرب همین قدر گویم
خوش است آه و فغان تا نگاه ناکام است
من از هلال و چلیپا دگر نیندیشم
که فتنهٔ دگری در ضمیر ایام است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بررسی احساسات و آرزوهای انسانی میپردازد. شاعر از زیبایی و عمق عشق صحبت میکند و به این نکته اشاره دارد که عشق واقعی ممکن است دست نیافتنی باشد. او به مخاطب یادآوری میکند که زندگی همچنان در دل او وجود دارد، حتی اگر آرزوها محقق نشوند. از سوی دیگر، شاعر به خطراتی که ممکن است وجود داشته باشد، مانند صیادانی که در کمیناند، اشاره میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که زندگی صرفاً در انتظار تحقق آرزوها نیست و باید از درد و رنج نیز عبرت گرفت.
هوش مصنوعی: دوران حال، پیامبری است که دل را آرام میکند. چه نیازی به پیامبری داریم که خود وجودش تمام پیامها و معانی را در بر دارد.
هوش مصنوعی: فکر نکن که محبت دوست نصیب تو شده؛ هنوز در دل تو آرزوی آن به طور کامل شکل نگرفته است.
هوش مصنوعی: به یاد داشته باش که مانند شاهینی که باهوش و بلندپرواز است، همیشه هوشیار باش. زیرا صیادان قدیمی و باتجربه همیشه در کمین هستند و ممکن است تو را به دام بیندازند.
هوش مصنوعی: هیچ چیز نمیتواند به اوج و عظمت خدایی که نامش به بلندی آسمانهاست، برسد. جبرئیل که فرشتهای بزرگ و معتبر است، نمیتواند به این مرتبه و مقام دست یابد.
هوش مصنوعی: تو نمیدانی که زنده بودن به شمارش نفسها نیست، بلکه زندگی واقعی در شکست دادن موانع و چالشهای روزگار است.
هوش مصنوعی: از دانش و علم مغرب فقط به همین اندازه بگویم که تا زمانی که ناامیدی وجود دارد، درد و ناله هم هست.
هوش مصنوعی: من دیگر به شکل هلال و صلیب فکر نمیکنم، زیرا در دل زمان، ماجرای جدیدی در حال وقوع است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
زهی شکسته رواق سپهر نیلی را
صدای صیت بلندت که در جهان عام است
بگویم و بزه این سخن به گردن من
که خاص حلقه بگوش در تو ایام است
به چشم تو که مرا در ثنای تو دستی است
[...]
مرا به سوی تو پیوند دوستی خام است
به آفتاب ز ذره چه جای پیغام است
هزار جان مقدس شدند خاکستر
هنوز پختن سودات از آدمی خام است
بیار ساقی دریای می که جانم سوخت
[...]
بیا که بی لب لعل تو، کار من، خام است
ز عکس روی تو، آتش فتاده در جام است
مرا که چشم تو بخت است و بخت، در خواب است
مرا که زلف تو، شام است و صبح، در شام است
دلم به مجلس عشقت، همیشه بر صدر است
[...]
دل کباب ز خوناب دیده بد نام است
بسوختیم و هنوز از تو کار ما خام است
اگر نه مهر تو می ورزد آفتاب چرا
ملازم سر کوی تو صبح تا شام است
بیا و جرعه مستان غم به رغبت نوش
[...]
فراغ بال طمع کردن از فلک خام است
که فلس ماهی این بحر حلقه دام است
مرو ز میکده بیرون، که در جهان خراب
ز روزنی که نسیمی به دل خورد جام است
صفای وقت ز صافی کشان مجو زنهار
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.