گنجور

خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸

 

...  به امید شک همه عمر نشست

هان تا ننهیم جام می از کف دست

در بی خبری مرد چه هشیار و چه ...


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » داستان بیژن و منیژه

 

شبی چون شبه روی شسته بقیر

نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر

دگرگونه آرایشی کرد ماه

بسیچ گذر ک ...


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶

 

...  گوشهنشین و طرفه آنک

مغبچهای ز هر طرف میزندم به چنگ و دف

بی خبرند زاهدان نقش بخوان ولاتقل

مست ریاست محتسب باده بده ولاتخف

صوفی شهر بین که چون ...


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۳

 

...  خواب نیست

هر حریفی کو بخسبد والله از اصحاب نیست

روی بستان را نبیند راه بستان گم کند

هر که او گردان و نالان شیوه دولاب نیست

ای بجسته کام دل اندر جهان ...


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۱

 

...  شیشه دلم از حجری چه میشود

باخبران و زیرکان گر چه شوند لعل کان

بی خبرند از این کز او بیخبری چه میشود

از تبریز شمس دین راست شود دل و نظر

آن نظر خوش از ...


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۶

 

...  سوی معنی راه بر

سر کشی از هر دو عالم همچو موی

گر سر مویی از این یابی خبر

دوش مستی خفته بودم نیم شب

کاوفتاد آن ماه را بر ما گذر

دید روی زرد من در ...


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۹

 

...  بدیدهام لایق لطف و آفرین

خیز معبرالزمان صورت خواب من ببین

خواب بدیدهام قمر چیست قمر به خواب در

زانک به خواب حل شود آخر کار و اولین

آن قمری ...


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۵ - اول کسی کی در مقابلهٔ نص قیاس آورد ابلیس بود

 

...  آن کس کین قیاسکها نمود

پیش انوار خدا ابلیس بود

گفت نار از خاک بی شک بهترست

من ز نار و او ز خاک اکدرست

پس قیاس فرع بر اصلش کنیم

او ز ظلمت ما ز نور ...


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱ - حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه جهت غریمان بالهام حق تعالی

 

...  گفت این بدگمانان را نگر

نیست حق را چار صد دینار زر

کودکی حلوا ز بیرون بانگ زد

لاف حلوا بر امید دانگ زد

شیخ اشارت کرد خادم را بسر

که برو آن جمله حلوا را ...


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۵ - طعن زدن بیگانه در شیخ و جواب گفتن مرید شیخ او را

 

...  شیخ را تهمت نهاد

کو بدست و نیست بر راه رشاد

شارب خمرست و سالوس و خبیث

مر مریدان را کجا باشد مغیث

آن یکی گفتش ادب را هوش دار

خرد نبود این چنین ظن بر ...


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۱ - بیان آنک هر حس مدرکی را از آدمی نیز مدرکاتی دیگرست کی از مدرکات آن حس دگر بی‌خبرست چنانک هر پیشه‌ور استاد اعجمی کار آن استاد دگر پیشه‌ورست و بی‌خبری او از آنک وظیفهٔ او نیست دلیل نکند کی آن مدرکات نیست اگر چه به حکم حال منکر بود آن را اما از منکری او اینجا جز بی‌خبری نمی‌خواهیم درین مقام

 

...  خویش بر تو میزند

جمله عالم گر بود نور و صور

چشم را باشد از آن خوبی خبر

چشم بستی گوش میآری به پیش

تا نمایی زلف و رخسارهٔ به تیش

گوش گوید من به صورت ...


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۴۷ - نشستن شیرین به پادشاهی بر جای مهین بانو

 

...  داد او خوردند سوگند

فراخی در جهان چندان اثر کرد

که یک دانه غله صد بیشتر کرد

نیت چون نیک باشد پادشا را

گهر خیزد به جای گل گیا را

درخت بد نیت خوشیده ...


متن کامل شعر را ببینید ...

نظامی
 

نظامی » خمسه » هفت پیکر » بخش ۶ - ستایش سخن و حکمت و اندرز

 

...  بری نام هر کرا خواهی

سر برآرد ز آب چون ماهی

سخنی کو چو روح بیعیب است

خازن گنج خانه غیب است

قصه ناشینده او داند

نامه نانبشته او خواند

بنگر از ...


متن کامل شعر را ببینید ...

نظامی
 

نظامی » خمسه » شرف نامه » بخش ۱۲ - آغاز داستان و نسب اسکندر

 

بیا ساقی آن آب حیوان گوار

به دولت سرای سکندر سپار

که تا دولتش بوسه بر سر دهد

به میراث خوا ...


متن کامل شعر را ببینید ...

نظامی
 

نظامی » خمسه » شرف نامه » بخش ۳۳ - داستان نوشابه پادشاه بردع

 

بیا ساقی آن میکه جان پرور است

چو آب روان تشنه را درخور است

دراین غم که از تشنگی سوختم

ب ...


متن کامل شعر را ببینید ...

نظامی
 

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » حکایت دهقان در لشکر سلطان

 

...  بزرگان مهی

چه بودت که ببریدی از جان امید

بلرزیدی از باد هیبت چو بید؟

بلی، گفت سالار و فرماندهم

ولی عزتم هست تا در دهم

بزرگان ازان دهشت آلودهاند

که ...


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان

 

...  صورت نبندد از آن خوبتر

ز هر ناحیت کاروانها روان

به دیدار آن صورت بی روان

طمع کردن رایان چین و چگل

چو سعدی وفا زان بت سخت دل

زبان آوران رفته از هر ...


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲

 

...  در دل این مجمر

تو ندانم به چه امید نهادستی

کالهٔ خویش در این کشتی بی لنگر

پای غفلت چه نهی بر دم این کژدم

دست شفقت چه کشی بر سر این اژدر

به نگردد دگر ...


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵

 

...  بی خبر ز منزل و پیش آهنگ

دور از تو همرهان تو صد فرسنگ

در راه راست، کج چه روی چندین

رفتار ...


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶

 

...  خانه شحنه خفته و دزدان بکوی و بام

ره دیو لاخ و قافله بی مقصد و مرام

گر عاقلی، چرا بردت توسن هوی

ور مردمی، چگونه شدستی به دیو رام

کس را نماند ...


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » جان و تن

 

...  راه بود

روز مهمانی و بازی، شاه بود

کودکی از باغ میآورد به

که بیا یک لحظه با من سوی ده

دیگری آهسته نزدش مینشست

تا زند بر آن قبای سرخ دست

روزی، آن ...


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » دکان ریا

 

...  ساده از ده دور گشت

بر سر آن تله و روبه گذشت

از بلای دام و زندان بی خبر

گفت زان کیست این ایوان و در

گفت روبه این در و ایوان ماست

پوستین دوزیم و این دکان ...


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » دو محضر

 

...  آلوده، سوی زن نگاه

گفت کز دست تو روزم شد سیاه

تو ز سرد و گرم گیتی بی خبر

من گرفتار هزاران شور و شر

تو غنودی، من دویدم روز و شب

کاستم من، تو فزودی، ای ...


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » دیده و دل

 

...  آتش سوختی همسایهای را

مرا در کودکی شوق دگر بود

خیالم زین حوادث بی خبر بود

نه میخوردم غم ننگی و نامی

نه بودم بستهٔ بندی و دامی

نه میپرسیدم از هجر و ...


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » صاعقهٔ ما، ستم اغنیاست

 

...  نداریم و زمان شتاست

حاصل ما را، دگران میبرند

زحمت ما زحمت بی مدعاست

از غم باران و گل و برف و سیل

قامت دهقان، بجوانی دوتاست

سفرهٔ ما از خورش و ...


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹

 

...  جهان جسم دایم سر گران میبایدت

عمر در سود و زیان بردی به آخر بی خبر

می ندارد سود با تو پس زیان میبایدت

چند گردی در زمین بی پا و سر چون آسمان

از زمین ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱

 

...  تک و پوی در جهان چیست

بر ما چو وجود نیست ما را

چندین غم و درد بی کران چیست

چون زنده به جان نیم به عشقم

پس زحمت جان درین میان چیست

جان در تو ز خویشتن ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶

 

...  دارم در میان خواهم نهاد

بی خبر سر در جهان خواهم نهاد

آب حیوان چون به تاریکی در است

جام جم در جنب جان خواهم ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷

 

...  تو جان مختصر که پسندد

فتنه تو عقل بی خبر که پسندد

روی تو کز ترک آفتاب دریغ است

در نظر هندوی بصر که پسندد

روی تو را تاب قوت ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳

 

...  هر قطرهای از وی به صد دریا اثر دارد

ز عقل و جان و دین و دل به کلی بی خبر گردد

کسی کز سر این دریا سر مویی خبر دارد

چه گردی گرد این دریا که هر کو مردتر ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰

 

...  صفت عشق تو شرح و بیان نمیرسد

عشق تو خود عالی است عقل در آن نمیرسد

آنچه که از عشق تو معتکف جان ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰

 

...  وز پا به سر شد

ازین چندین بگردید او که ناگاه

خبر یافت از تو وز خود بی خبر شد

بسا رستم که اینجا زنصفت گشت

بسا مطرب که اینجا نوحهگر شد

قدر کاینجا رسید ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴

 

...  به روز نارامید

تا ز هستی خود به جان آمد

وز تو کس را دمی درین وادی

بی خبر بود و بی نشان آمد

چون ز مقصود خود ندیدم بوی

سود عمرم همه زیان آمد

دل حیوان چو مرد ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱

 

...  قدر وصال تو هر مختصری داند

نه قیمت عشق تو هر بی خبری داند

هر عاشق سرگردان کز عشق تو جان بدهد

او قیمت عشق تو آخر قدری داند

آن لحظه که ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸

 

...  پی بردند اگر تیر و کمان برداشتند

در تعجب ماندهام تا عاشقان بی خبر

چون نشان نیست از میانش چون نشان برداشتند

وصف یک یک عضو او کردم ولیکن برکنار

چون ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸

 

...  میکند

درنگر آخر که ز سوز دلم

چون دل آتش خفقان میکند

عشق تو بیرحمتر از آتش است

کآتشم از عشق ضمان میکند

آتش سوزنده به جز تن نسوخت

عشق تو آهنگ به ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸

 

...  و دل مختصر زیند

مانند گوی در خم چوگان حکم او

در خاک راه مانده و بی پا و سر زیند

از زندگی خویش بمیرند همچو شمع

پس همچو شمع زندهٔ بی خواب و خور زیند

عود و ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱

 

...  نه نشان و نه اثر بود

هر کس که ازین رهت خبر داد

میدان به یقین که بی خبر بود

زین راه چو یک قدم نشان نیست

چه لایق هر قدم شمر بود

راهی است که هر که یک قدم ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶

 

...  که بوسه چنین رایگان دهد

چون کس نیافت از دهن تنگ او خبر

هر بی خبر چگونه خبر زان دهان دهد

معدوم شیء گوید اگر نقطهٔ دلم

جز نام از خیال دهانش نشان ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۴

 

...  در درون جانم و جان از تو بی خبر

وز تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر

چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان

در جان و ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶

 

...  همه سرگشتگان را راهبر

نوحه از اندوه تو تا کی کنم

تا کیم داری چنین بی خواب و خور

در ره سودای تو درباختم

کفر و دین و گرم و سرد و خشک و تر

من همی دانم که چون ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۰

 

...  را سوی معنی راهبر

سرکشی از هر دو عالم همچو موی

گر سر مویی درین یابی خبر

دوش مست و خفته بودم نیمشب

کوفتاد آن ماه را بر من گذر

دید روی زرد ما در ماهتاب

کرد ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰

 

...  موج میزد

من روی به موج در نهادم

ناگاه به درد غرق گشتم

یک گام چو بیشتر نهادم

گفتی سفری بکن که در راه

از بهر تو صد خطر نهادم

از خاک در تو برگرفتم

آن روی ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۴

 

...  گونه سجود معتبر کردم

سرگشته شدم که گرد آن کعبه

هر لحظه طواف بیشتر کردم

روزی نه به اختیار میرفتم

در دفتر عشق تو نظر کردم

گویی که هزار سال ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۶

 

...  بر زمین افتاده خوار

راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم

زآمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر

گوئیا یکدم برآمد کامدم من یا شدم

میمپرس از من سخن زیرا که چون ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۱

 

...  از وثاق دلبری سرمست بیرون آمدم

هیچم نبود از خود خبر تا بی خبر چون آمدم

دستم چو از نیرنگ او آمد به زیر سنگ ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۲

 

...  به زیر پرده و بیرون نیامدم

تا صید پردهبازی گردون نیامدم

چون قطب ساکن آمدم اندر مقام فقر

هر لحظه ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۷

 

...  رفت وز جان خبر ندارم

این بود سخن دگر ندارم

گرچه شدهام چو موی بی او

یک موی ازو خبر ندارم

همچون گویم که در ره او

دارم سر او و سر ندارم

هم بی خبرم ز کار ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۲

 

...  هست که خون شد جگرم

وز می عشق تو چون بی خبرم

زآرزوی سر زلف تو مدام

چون سر زلف تو زیر و زبرم

نتوان گفت به صد سال آن غم

کز سر ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۳

 

...  سر زلف معنبرش

از بوی دل شده است دماغی معنبرم

جان من است گرچه نمیبینمش چو جان

بی جان چگونه عمر گرامی به سر برم

از پای می درآیم و آگاه نیست کس

تا عشق آن ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۹

 

...  این دل بی خبر چه سازم

جان میسوزدم دگر چه سازم

از دست دل اوفتادهام خوار

چون خاک بدر بدر چه ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۵

 

...  ندارم سر یک موی خبر زانچه منم

بی خبر عمر به سر میبرم و دم نزنم

نا پدیدار شود در بر من هر دو جهان

گر پدیدار شود یک سر ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۷

 

...  ز عشقت بی خبر شد چون کنم

مرغ جان بی بال و پر شد چون کنم

عشق تو در پرده میکردم نهان

چون سرشکم ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۰

 

...  هیچ به هم هر دو را

چون به هم اندازم وضم چون کنم

با منی و من ز توام بی خبر

با تو بهم بی تو بهم چون کنم

ای غم عشق تو مرا سوخته

سوختهام بی تو ز غم چون ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۱

 

...  ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم

سر عشقم آشکارا گشت پنهان چون کنم

هرکسم گوید که درمانی کن آخر درد ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۳

 

بی رخت در جهان نظر چکنم

بی لبت عالمی شکر چکنم

رویت ای ترک اگر نخواهم دید

زحمت هندوی بصر چ ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۳

 

...  این شیوه را اقرار کن

گر ز تو یک ذره باقی مانده است

خرقه و تسبیح با زنار کن

با منی شرک است استغفار تو

پس ز استغفار استغفار کن

یار بیزار است از تو تا ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۹

 

بیم است که صد آه برآرم ز جگر من

تا بی تو چرا میبرم این عمر به سر من

آگاه از آنم که به جز ت ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۵

 

...  دل و جان کاملان، گم شده در کمال تو

عقل همه مقربان، بی خبر از وصال تو

جمله تویی به خود نگر جمله ببین که دایما

هجده هزار عالم است آینهٔ جمال ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۲

 

...  روی همچو ماهت یک پرده بر گرفته

جان های بی قراران فریاد در گرفته

در پیش نور رویت پیران شست ساله

با صد هزار خجلت ایمان ز سر ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۲

 

...  جان ما شرابی از جام تو کشیده

سرمست اوفتاده دل از جهان بریده

وی جان ما به یک دم صد زندگی گرفته

تا از ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۲

 

...  من بی خبر چه میطلبی

سوختم خشک و تر چه میطلبی

گر چه شهباز معرفت بودم

ریختم بال و پر چه ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۵

 

...  خویش برون آیی وز جان و دل فانی

می خور تو به دیر اندر تا مست شوی بیخود

کز بی خبری یابی آن چیز که جویانی

هر گه که شود روشن بر تو که تویی جمله

فریاد ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷

 

...  آفتاب

گر صواب کار خواهی اندرین وادی صعب

از خطای نفس خود تا چند بینی اضطراب

رو درین وادی چو اشتر باش و بگذر از خطا

نرم میرو خار میخور بار میکش بر ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴

 

...  زبان

صفات ذات جهانآفرین دهندی شرح

ز صد هزار یکی در نیایدی به بیان

سخن عرض بود اندر عرض کجا گنجد

منزهی که برون است از زمان و مکان

خدای پاک قدیم ازل ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸

 

...  بمانده در رهت پیر و جوان سبحانه

در کنه تو عقل و بصر هم اعجمی هم بی خبر

جان طفل لب از شیر تر تن ناتوان سبحانه

در وصف ذاتت بی شکی از صد هزاران صد یکی

دانش ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت مسعود و کودک ماهیگیر

 

...  شاه مسعود از قضا

اوفتاده بود از لشگر جدا

باد تگ میراند تنها بییکی

دید بر دریا نشسته کودکی

در بن دریا فکنده بود شست

شه سلامش کرد و درپیشش ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت خونیی که به بهشت رفت

 

...  کردی بدین نتوان رسید

گفت چون خونم روان شد به رزمی

میگذشت آنجا حبیب اعجمی

در نهان در زیرچشم آن پیر راه

کرد درمن طرفة العینی نگاه

این همه تشریف و صد ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت خفاشی که به طلب خورشید پرواز می‌کرد

 

...  شبی خفاش گفت از هیچ باب

یک دمم چون نیست چشم آفتاب

میشوم عمری به صد بیچارگی

تا بباشم گم ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت یوسف و ده برادرش که در قحطی به چاره جویی پیش او آمدند و گفتگوی آنها

 

...  برادر قحطشان کرده نفور

پیش یوسف آمدند از راه دور

از سر بیچارگی گفتند حال

چارهای میخواستند از تنگ حال

روی یوسف بود در برقع نهان

پیش یوسف ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » پاسخ بایزید به نکیر و منکر

 

...  با تو دراندازد خوشی

تو توانی شد ز شادی آتشی

کار آن دارد نه این ای بی خبر

کی خبر یابد ازو هر ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات

 

...  پیدا کردن شعری که مصرع هشت جنت خاکبوس کوی تو مصرع دوم یکی از بیتهای آن است باید شعرهایی را نگاه کنید که آخر حرف قافیهٔ آنها «و» است.

دسترسی سریع به ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴

 

...  رخ تو بابت هر مختصری نیست

وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست

هر چند نگه میکنم از روی حقیقت

یک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست

تا پای تو ...


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸

 

...  خالی شود ز خویشی خویش

خویشی خویش را وطن نبود

من مگوی ار ز خویش بی خبری

زان که از خویش مرده من نبود

در خرابات هر که مرد از خویش

تن او را ز من کفن ...


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵

 

...  همه مردان زره

لعل تو در هم شکست بر همه مرغان قفس

در بر تو با سماع بی خطران چون نجیب

بر در تو با خروش بی خبران چون جرس

دایهٔ تو حسن نست میبردت چپ و ...


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹

 

...  بس قدح درد که کردست دلم نوش

دور از لب و دندان شما بی خبران دوش

گه بوسه همی داد بر آن درد لب و چشم

گه رقص همی کرد بر آن حال دل و هوش

گه عقل ...


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۶ - در مدح خواجه محمدبن خواجه عمر

 

...  ساعت

سی و دو تابش پروین ز سهیل و ز قمر

خواست کز پیش درم بگذرد از بی خبری

چون چنان دید ز غم شد دل من زیر و زبر

بانگ برداشتم از غایت نومیدی و عشق

گفتم: ای ...


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰ - در مدح سرهنگ عمید محمد خطیب هروی

 

...  کی گردد به گرد هفت کشور نامور

تا بود زین هشت حرف اوصاف دانش بیخبر

مهر جود و حرص فضل و ملک عقل و دست عدل

خلق خوب و طبع پاک و یار نیک و بذل زر

میم و ...


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۱ - موعظه در اجتناب از غرور و کبر و حرص

 

...  از آن کاین جان عذر آور فرو میرد ز نطق

پیش از آن کاین چشم عبرت بین فرو ماند ز کار

پند گیرید ای سیاهیتان گرفته جای پند

عذر آرید ای سپیدیتان دمیده بر ...


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۳ - مناقشهٔ مرد دهری با بوحنیفه

 

...  دین هوشیار

ا زامام دین حق یک حجت از من گوش دار

آن امامی کو ز حجت بیخ بدعت را بکند

نخل دین در بوستان علم زو آمد به بار

آنک در پیش صحابان فضل او گفتی ...


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۰

 

...  که ز بهر مجلس افروختنی

در عشق چه لفظهاست بردوختنی

ای بی خبر از سوخته و سوختنی

عشق آمدنی بود نه ...


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳

 

...  دل محزونست

آن جا دو هزار نیزه بالا خونست

لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند

مجنون داند که حال مجنون ...


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲

 

...  خردمند نگه کن که جهان برگذر است

چشم بیناست همانا اگرت گوش کر است

نه همی بینی کاین چرخ کبود از بر ما

بسی از مرغ سبک پرتر و ...


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۸

 

...  که سوختی جگرم

روا مدار که: با دشمنان من شب و روز

تو جام بر لب و من بیلب تو جامه درم

بدان صفت زدهای خیمه بر دلم شب و روز

که سال و ماه تو گویی به خیمهٔ تو ...


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵

 

...  از رجام شراب برخیزد

کسی که در صف رندان دردنوش نشست

بمحشرم ز لحد بی خبر برانگیزند

بدین صفت که شدم بیخود از شراب الست

عجب نباشد اگر آب رخ بباد رود

مرا که ...


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱

 

...  ما روشن شد این ساعت که او را آب نیست

نرگست در طاق ابرو از چه خفتد بی خبر

زانکه جای خواب مستان گوشهٔ محراب نیست

ساکن کوی خرابات مغان خواهم شدن

کز در مسجد ...


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳

 

...  او شد وآگه نبود عقل

افتاد جام و خرد شد و جم خبر نداشت

جم را چو گشت بی خبر از جام مملکت

خاتم ز دست رفت و ز خاتم خبر نداشت

عیسی که دم ز روح زدی گو ببین که ...


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۸

 

...  مرغ صراحی سماع من

وز سوز سینه هر نفسم جز فغان نبود

دل را که بود بی خبر از جام سرمدی

جز لعل جانفزای بتان کام جان نبود

طاوس جلوه ساز گلستان عشق را

بیرون ز ...


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۶

 

...  نوای چرخ میزد بر رباب

هر ترنم کز ترنم ساز طبعم میشنود

بخت بیدارم در خلوت بزد کای بی خبر

دولت آمد خفتهئی برخیز و در بگشای زود

من ز شادی بیخود از ...


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۹

 

...  تو ز بیگانه و خویشش چه خبر

و آنکه قربان رهت گشت ز کیشش چه خبر

هدف ناوک چشم تو ز تیغش چه ...


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۶

 

...  نکند ترک تعدی

چندین چه کند زلف دراز تو تطاول

شرح شکن زلف تو بابیست مطول

کوتاه کنم تا نکشد سر به تسلسل

آن صورت آراسته را بیش میارای

کانجا که جمالست چه ...


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۳

 

...  در خور فتاده است

مرغول مشگ رنگ دلاویز پستشان

از حد گذشتهاند بخوبی و لطف از آنک

زین بیش نیست حد لطافت که هستشان

مسکین دلم که بلبل بستان شوق بود

شد پای ...


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۵

 

...  خش بسرای

از حریفان صبوحی به جز از مردم چشم

کس نگیرد به مئی دست من بی سر و پای

چنگ اگر زانکه ز بی همنفسی مینالد

باری از همنفس خویش چه مینالد نای

امشب ...


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عراقی » عشاق‌نامه » فصل دوم » سر آغاز

 

...  هوش گفت مرا:

خیز و بگشای در، که یار آمد

میوه از شاخ عمر بار آمد

بی خبر گشت عقل سرمستم

بیخود از جای خود برون جستم

بگشودم درش، چو رخ بنمود

در جنت به روی ...


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶

 

...  بار بی خبر به شبستان من درآ

چون بوی گل، نهفته به این انجمن درآ

از دوریت چو شام غریبان ...


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵

 

...  در بدر

سرگشتهای که راه نیابد به کوی دل

ساحل ز جوش سینهٔ دریاست بی خبر

با زاهدان خشک مکن گفتگوی دل

در هر شکست، فتح دگر هست عشق را

پر میشود ز سنگ ملامت ...


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات

 

...  کردن شعری که مصرع من عاجز چه به تقدیر توانم کردن؟ مصرع دوم یکی از بیتهای آن است باید شعرهایی را نگاه کنید که آخر حرف قافیهٔ آنها «ن» است.

دسترسی سریع به ...


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » تکبیتهای برگزیده

 

...  تکبیتها به ترتیب آخر حرف قافیه گردآوری شده است. برای پیدا کردن یک بیت کافی است حرف آخر ...


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۸

 

...  خالق ذوالجلال هر جانوری

وی رهرو رهنمای هر بی خبری

بستم کمر امید بر درگه تو

بگشای دری که من ندارم ...


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۰

 

...  که چرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آیینهٔ صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی ...


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر