گنجور

 
خواجه عبدالله انصاری
 

نام وی اسماعیل بن نجید احمد بن یوسف بن سالم بن خالد السلمی جد شیخ با عبدالرحمن السلمی بود از سوی مادر، شاگرد بوعثمان حیری و از مهینان یار وی و پسینه از یاران وی. او برفته در سنه ست او خمس و ستین و ثلثمائه فی ربیع الاول با شیخ بوعبداللّه رازی مقری، ابوعمرو هو الشیخ الصالح الصوفی المحدث. جنید دیده بود و از مهینان وقت بود، و او را طریقت بود کی بآن یگانه بود، از تلبیس حال، و گوشیدن وقت و معاملهٔ نیکو در ظاهر و باطن و حدیث داشت فراوان وثقه بود.

شیخ الاسلام گفت: کی شیخ بوالقاسم باوردی و بوالحسن بشری مرا از وی بسیار حکایت کرده‌اند ازو، و سخن بسیار نیکو در معاملت، وی گفته: رب سکوت ابلغ من کلام. و هم گفت: من کرمت علیه نفسه هان علیه دینه. و هم وی گفت: رب تربیه الاحسان خیر من الاحسان. و قال «الانس یغیراللّه الوحشة» و قال: لایکون للملامتی دعوی، لا نه لایری نفسه شیئا و یدعی به الانس باللّه اوحشة مما سواه.

شیخ الاسلام گفت: که بوبکر مفید نام وی محمد بن احمد بن ابراهیم است امام بود بزرگ از شهر جرجرایا وی «را» کتاب لمع است اینک لمع سراج بر آرزوی آن کرده اما در بوی آن نرسیده، یوسف حسین رازی را دیده بود. سنه اربع و ستین برفته از دنیا، شیخ عمو ویرا دیده بود و با بوعثمان صحبت کرده بود، عمر وی دراز بکشید. نیکو ادب بود، و شریف همت و مستقیم حال. این بوبکر مفید آورده است در لمع خود این حکایت: که مغیره خر از را پرسیدند بدر مرگ: که چه آرزوی؟ گفت: حسرت بر غفلت. و هم بوبکر مفید گوید: که یوسف حسین رازی گفت: کی چنان شده‌ام، که سخن من جز از اللّه بنمی‌شنود.

شیخ الاسلام گفت: که باخر چنان شود که آن پیر گفت یعنی حقیقت

شیخ الاسلام گفت: که شیخ بوبکر قصری از قصر هیبره بود و لیکن به شیراز نشستی سید بود محقق اهل غیب دیدی شیخ بوعبداللّه خفیف گوید: که روزی شیخ بوبکر قصری مرا گفت: که رو تا بصحرا رویم، می‌رفتیم قومی یافتیم از مجون بر بام بازار، از نزد چیزی می‌باختند. بوبکر بر رفت و بایشان بنشست. و دست در بازی کرد با ایشان، و آب در من فرو می‌رفت از خجلی که این چیست که کرد؟ یعنی مردمان می بیننند. آخر فرود آمدیم «و رفتیم»تنی چند دیدیم که شطرنج می‌باختند، بیک بار رفت و نطع ایشان برگرفت و بدرید، و آن چوبها بیفگند، دو تن ازیشان کارد بر کشیدند. قصری گفت: کارد مرا دهید تا بخورم. ایشان شکوه داشتند.

برگذشتیم ومن بخصومت صعب، که آن فراخ روئی انجا،واین احتساب اینجا زشت باشد. ایذر چه بود؟ وی بجای اورد گفت: آن وقت بنظر لدنی می‌نگرستم، فرق بنه ندیدم و اکنون بنظر علمی می‌نگرستم حکم بدیدم.

شیخ الاسلام گفت: که فرا ابوعلی مصری٭ گفتند: کی فلان پیر قوم چیز از فلان بنه می‌پذیرد. و قومی دیگر می‌بپذیرند. آنکه بنه می‌پذیرد بعلم شریعت بنه می‌پذیرد، و آنک می‌بپذیرد، بعین حقیقت می‌پذیرد.

شیخ الاسلام گفت، که شیخ بوبکر موازینی بمصر بود استاد سیروانی وی گوید: که از ابن خباز شنیدم گفت: که روز عید اضحی نزدیک جمره بودم که درویشی دیدم ایستاده وبدست وی رکوه و کوزهٔ می‌گفت: یا سیدی! تقرب الناس الیک بذبایحهم و قربانهم و لست املک الانفسی فشهق شهقة و مات.

شیخ بوبکر مغازلی استاد سیروانی بمصر بود وی گوید کی می‌خواستم کی بوالحسن مزین٭ را بیازمایم، بدر سرای وی شدم و در بزدم گفتم: یا اهل الدار واسونی بشئی. ای خداوند سرای! با من بچیزی مواساکن. وی گفت اهل را ای مومنه! چیزی بوی ده که اگر او اللّه شناختی بمن نیامدی، یعنی آزمودن فمرو حلیهم.

شیخ الاسلام گفت: بوبکر قطیعی حافظ امام بغداد بود، در حدیث شاگرد عبداللّه احمد حنبل بود، جنید دیده بود در حدیث نام وی احمد بن جعفر بن حمدان بی‌مالک بن شبیب البغدادی جارودی گفت: که از بوبکر قطیعی شنودم که گفت، از جنید شنودم کی می‌گفت: یا من کل یوم هو فی شان! اجعل لی من بعض شانک. ای آنکه هر روز در کاری آخر چه بود که روزی در کار من کنی.

مات القطیعی ببغداد فی ذی الحجه و دفن یوم عرفه سنه ستین و ثلثمائه «کل یوم هو فی شان» شیخ الاسلام گفت: که اللّه تعالی نا مشغول پرداخته همه روز در کارست بندگان و دوستان خود را، سنفرغ لکم ایها الثقلان کل یوم هو فی شان.

شیخ الاسلام گفت: که حسین فقیر گفت، که بوبکر همدانی فقیر گفت: که درویشی سه چیز است: طمع و منع و جمع. طمع به چیز ناکردن، و اگر چیزی بسر تو آرند رد ناکردن، و چون ستانی جمع ناکردن.

شیخ الاسلام گفت: که بوبکر کفشیری گوید: که در تیه بنی‌اسرائیل می‌رفتم، مرا نان پر از ده آرزو کرد و باقلی. در وقت آواز باقلی فروش شنودم در ته که آورد پیش من.

شیخ الاسلام گفت: که این نه کرامت است، این درعلم تصوف بیغارست. و کفشیر دیهیست بشام. گفت: درویشی در بادیه نشسته بود، او را از آسمان قدحی فرو گذاشتند از زر پر آب سرد. آن درویش گفت: بعزت تو، کی نخورم، اعرابی داری که مرا سیلی زند، و مرا شربتی آب دهد، و گرنه بکراماتم آب نباید از بیم غرور. گفت: قادری! که آن آب در جوف من پدید آری، یعنی کرامت ظاهر از مکر ایمن نبود.

شیخ الاسلام گفت: کی حقیقت نه بکرامت درست شود، کی حقیقت خود کرامت است، و کرامات ابدال و زهاد را بود، و از مکر و غرور خالی نباشد. چون همه عطاها که بآن نگری. ترا بآن باز گذارند. از عطا معطی پسند و از کرامت مکرم.

و گفت: که کرامت ناگاه مرد را ازین کار بیرون آرد، چون موی از آرد صوفیان آن کرامت می‌رد کردند آن خود نیار ایذ بر ایام ایشان.

شیخ الاسلام گفت، که شیخ بوعبداللّه خفیف٭ گوید: که یکی آمد از شاگردان من،که شیخ ابوبکر اشنانی از بام بیفتاد و پای بشکست و برفت. و آنچنان بود: که نوجوانی آمده بود قوالی می‌کرد، ویرا پنهان از شیخ بوعبداللّه، فرا کرده بودند، تا چیزی می‌خواند بوبکر اشنانی در سماع خوش شد از بام بیفتاد و برفت شیخ بوعبداللّه گوید که شدم آنجا گفتم او را چه می‌خواندند؟ گفتند این دو بیت:

دنف یذوب بدائه

والموت دون بلائه

ان عاش عاش منغضاً

او مات مات بدائه

آن کودک گسیل کرد و گفت: پس این، گرد این قوم مگرد! بوعبداللّه خفیف٭ چهار روز از خود غایب بود، و بوبکر اشنانی در گور کردند و شیخ بوعبداللّه بی‌خبر.

شیخ الاسلام گفت: که تشنه را آسایش در چه، مگر در آب، و گفت: وفای دوستی در دوستی بر فتنست. الی ان مت، البیتان.