گنجور

 
حسین خوارزمی

تا ز حسن خویش عکسی در جهان انداختی

عاشقان را آتش اندر خانمان انداختی

ریخته در کام هستی جرعه ای از جام عشق

شور و غوغا در زمین و آسمان انداختی

تا شناسد مر ترا در هر لباسی چشم جان

خلعت درد طلب بر دوش جان انداختی

هر که از عشق جمالت فرش هستی دربراست

نطع اقبالش بملک جاودان انداختی

در هوایت عالمی چون ذره بر هم میزند

تا ز مهر آوازه در کون و مکان انداختی

بحر وحدت را تموج داده از بهر ظهور

در تلاطم زان رشاش بی کران انداختی

تا جمال وحدت از اغیار باشد مختفی

صورت امواج کثرت در میان انداختی

در معنی و کف صورت از این دریای ژرف

رقت جوشیدن هویدا و نهان انداختی

اصل وحدت از تموج کی شود زایل ولیک

هر زمان کوتاه بین را در گمان انداختی

کرده ترک عشق را سرلشگر خیل وجود

رسم عادت در اقالیم روان انداختی

سوختی در یکنفس خاشاک هستی حسین

ز آتش غیرت که در وی ناگهان انداختی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
همام تبریزی

باز ای مطرب حدیثی در میان انداختی

فتنه‌ای در مجلس صاحب‌دلان انداختی

راز ما را فاش کردی در میان خاص و عام

وین حکایت در زبان این و آن انداختی

عارفان را با پری‌رویان کشیدی در سماع

[...]

حسین خوارزمی

بار دیگر فتنه ای در انس و جان انداختی

چهره بنمودی و آتش در جهان انداختی

از برای خاکساران بر سر کوی طلب

فرش عزت بر فراز آسمان انداختی

عشق را سرمایه ای داده ز حسن دلبران

[...]

فیض کاشانی

پرتوی از مهر رویت در جهان انداختی

آتشی در خرمن شورید گان انداختی

یکنظر کردی بسوی دل ز چشم شاهدان

زان نظر بس فتنها در جسم و جان انداختی

در دلم جا کردی و کردی مرا از من تهی

[...]

سیدای نسفی

رفتی و شوری به جان ناتوان انداختی

آمدی و آتشی در خان و مان انداختی

ناوک اندازان چشمت هر طرف در جلوه اند

تا چو ابرو بر سر بازو کمان انداختی

مهربانیها نمودی اول و آخر چو شمع

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سیدای نسفی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه