گنجور

شمارهٔ ۹۹

 
همام تبریزی
همام تبریزی » غزلیات
 

مرا چو نام لبت بر سر زبان آید

ز ذوق آن سخنم آب در دهان آید

در ان نفس که ز رویت حکایتی گویم

ز هر نفس که زنم بوی گلستان آید

به شرح زلف دراز تو در نمی پیچم

که زان هزار گره بر سر زبان آید

زهی گران که نگردد خراب آن ساعت

که چشم مست تو از خواب سرگران آید

چو آن دهان نگشایند هیچ تنگی شکر

هزار سال اگر از مصر کاروان آید

اگر به دشت مغیلان گذر کنی روزی

به جای خار گل سرخ و ارغوان آید

ز ابروی تو نتایم به هیچ وجهی روی

اگر چه بر دل من تیر ازان کمان آید

به جست و جوی تو کار مهمی به جان برسید

کسی که طالب جانان بود به جان آید

کجا رسد به شبستان هر گدا شمعی

که لایق نظر خسرو جهان آید



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید