گنجور

 
همام تبریزی

مرا چو نام لبت بر سر زبان آید

ز ذوق آن سخنم آب در دهان آید

در آن نفس که ز رویت حکایتی گویم

ز هر نفس که زنم بوی گلستان آید

به شرح زلف دراز تو در نمی‌پیچم

که زان هزار گره بر سر زبان آید

زهی گران که نگردد خراب آن ساعت

که چشم مست تو از خواب سرگران آید

چو آن دهان نگشایند هیچ تنگ شکر

هزار سال اگر از مصر کاروان آید

اگر به دشت مغیلان گذر کنی روزی

به جای خار گل سرخ و ارغوان آید

ز ابروی تو نتابم به هیچ وجهی روی

اگر چه بر دل من تیر از آن کمان آید

به جست و جوی تو کارم همی به جان برسید

کسی که طالب جانان بود به جان آید

کجا رسد به شبستان هر گدا شمعی

که لایق نظر خسرو جهان آید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال‌الدین اسماعیل

نیاز و آرزوی من به روی فخرالدّین

از آن گذشت که در حیّز بیان آید

بدان که جان مرانسبتیست با لطفت

ز شوق لطف تو هر دم دلم بجان آید

گهر نثار کند بر سر زبان چشمم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از کمال‌الدین اسماعیل
خواجوی کرمانی

نسیم باد صبا چون ز بوستان آید

مرا ز نکهت او بوی دوستان آید

برون دود زره دیده اشک گرم روم

ز بسکه از دل پر خون من بجان آید

قلم چه شرح دهد زانک داستان فراق

[...]

ناصر بخارایی

اگر به رنگ و بوی تو گل به گلستان آید

هزار بلبل سرمست در فغان آید

وگر ز بوی تو یابد شمال یک شمه

چو جان لطیف شود، در بدن روان آید

حکایت لب تو گر به جام می‌گویم

[...]

ابوالحسن فراهانی

گمان برم که مگر سر بر آسمان سودم

سرم شبی که بر آن خاک آستان آید

شدم زضعف چو مویی و از نزاکت طبع

گرش بدل گذرم بر دلش گران آید

گل از نشاط کله سوی آسمان افکند

[...]

واعظ قزوینی

ز خوی تند، همان تندخو بجان آید

که هم ز تندی خود سیل در فغان آید

همان قدر که ستم میکنی، ستم بینی

بقدر زور کمان، زور بر کمان آید

ز چنگ خجلت مظلوم، چون رهد ظالم؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه