گنجور

شمارهٔ ۸۸

 
همام تبریزی
همام تبریزی » غزلیات
 

جان ها در آتشند که جانان همی رود

سیلاب خون ز دیدهٔ گریان همی رود

یعقوب را زیوسف خود دور می کنند

خاتم برون ز دست سلیمان همی رود

آدم وداع سایهٔ طوبی همی کند

خضر از کنار چشمه حیوان همی رود

صحرا و شهر فتنه و غوغای مردم است

تا خود چه داوری ست که سلطان همی رود

دیدی که آدمی چه کشد در وداع جان

بر ما ز هجر یار دو چندان همی رود

دردا که گوهری ست گران مایه صحبتش

دشوار دست داده و آسان همی رود

این می کشد مرا که درین غصه یار نیز

پر آب کرده چشم و پریشان همی رود

امیدوار باش درین حاله ای همام

کاین جور روزگار به پایان می رود

در موسم بهار کند عاقبت رجوع

حسنی که در خزان زگلستان همی رود



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify