گنجور

 
همام تبریزی

قومی که ره به منزل خوبان همی‌برند

اقبال مایه‌ای‌ست که ایشان همی‌برند

جان می‌برند تحفه به نزدیک یار خویش

خرما به بصره، زیره به کرمان همی‌برند

جان را در آن دیار چه قیمت بود ولی

سهل است چون به پیش کریمان همی‌برند

دل برگرفته‌اند از این خاک‌دان چو خضر

تا ره به سوی چشمهٔ حیوان همی‌برند

خود را نگاه دار ز دیوان راه‌زن

کانگشتری ز دست سلیمان همی‌برند

مغرور علم و طاعت و تقوی خود مشو

کانجا از این متاع فراوان همی‌برند

چوگان و دست و پنجه مردان بهانه‌ای‌ست

این گوی را به بخت ز میدان همی‌برند

هان ای همام بنده مردان عشق شو

کایشان رهی به مجلس سلطان همی‌برند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سیف فرغانی

قومی که جان بحضرت جانان همی برند

شور آب سوی چشمه حیوان همی برند

بی سیم و زر گدا و بهمت توانگرند

این مفلسان که تحفه بدو جان همی برند

جان بر طبق نهاده بدست نیاز دل

[...]

صائب تبریزی

این غافلان که دست به پیمانه می‌برند

از چشم شیر شمع به کاشانه می‌برند

جان چون کمال یافت نمانند در بدن

انگور چون رسید به میخانه می‌برند

چندین هزار ملک سلیمان به باد رفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه