گنجور

شمارهٔ ۲۱۹

 
همام تبریزی
همام تبریزی » غزلیات
 

دانی چگونه باشد از دوستان جدایی

چون دیده یی که ماند خالی ز روشنایی

سهل است عاشقان را از جان خود بریدن

لیکن ز روی جانان مشکل بود جدایی

در دوستی نباید هرگز خلل ز دوری

اگر در میان جانان مهری بود خدایی

هر زر که خالص آید بریک عیار باشد

صد بار اگر در آتش او را بیازمایی

ای نور چشم بینا داری فراغت از ما

اما خوش بدین تمنا دایم که زان مایی

گر صحبتت فقیری جوید عجب نباشد

با عشق در نگنجد سلطانی و گدایی

مارا طمع نباشد پرسیدن و عیادت

از زلف خود نسیمی بفرست اگر نیایی

هر کار به بوی زلفت جان را نمی سپارد

در جان او نباشد بویی ز آشنایی

ای چون همام شهری افتاده در کمندت

زین بند کس نیابد تا جاودان رهایی



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید