لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
همام تبریزی

حسنت چو اشتیاق دلم بی‌نهایت است

وز عاشقان فراغت یارم به غایت است

با چشم مست و زلف پریشان نهادِ او

همرنگ می‌شویم چه جای کنایت است

عارف ز حال گوید و عالم ز دیگران

ما و حدیث عشق تو کانها حکایت است

چشم تو راست کرد به دل تیر غمزه را

شادم که التفات دلیل عنایت است

دل از میان ظلمت مویت نگاه کرد

روی تو دید گفت امید هدایت است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
همام تبریزی

حسنی که هست روی تو را بی‌نهایت است

خوب است گل ولی نمک اینجا به غایت است

افسانه‌های خسرو و شیرین ز حد گذشت

ما و حدیث روی تو کانها حکایت است

من فارغم ز مصر که در دولت لبت

[...]

خیالی بخارایی

پیشِ رخِ تو قصّهٔ یوسف حکایت است

شاهی که شد گدایِ تو صاحب ولایت است

ای تا جور شکسته دلان را عزیز دار

کز پادشه مرادِ رعیّت رعایت است

غم نیست گر ز بخت نیابد کفایتی

[...]

صائب تبریزی

از آه، حسن را خطر بی نهایت است

خط بر چراغ حسن تو دست حمایت است

بیدار از نسیم قیامت نمی شود

در هر دلی که ناله نی بی سرایت است

ذرات را به وجد درآورد آفتاب

[...]

جویای تبریزی

گم کرده را تیه ضلال از هدایت است

هر دل که بی محبت شاه ولایت است

شاها تویی که از پی تنسیق عالمت

سر رشتهٔ نظام به دست کفایت است

هر دشمنی که تهمت جرأت به خویش بست

[...]

صفایی جندقی

هر شعله آه دل الفی زین روایت است

هر قطره اشک خون نقطی زین حکایت است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه