گنجور

 
همام تبریزی
 

حسنت چو اشتیاق دلم بی‌نهایت است

وز عاشقان فراغت یارم به غایت است

با چشم مست و زلف پریشان نهادِ او

همرنگ می‌شویم چه جای کنایت است

عارف ز حال گوید و عالم ز دیگران

ما و حدیث عشق تو کانها حکایت است

چشم تو راست کرد به دل تیر غمزه را

شادم که التفات دلیل عنایت است

دل از میان ظلمت مویت نگاه کرد

روی تو دید گفت امید هدایت است