گنجور

 
همام تبریزی
 

کرد طلوع آفتاب خیز برون بر چراغ

منزل ما ز آفتاب چون دل اهل صفاست

فتنهٔ صورت شود گو دل لعبت پرست

جان که به معنی رسید غافل از این ماجراست

بود دلم بت پرست از کف ایشان بجست

دوست چو آمد به دست بت شکنی کار ماست

چشم صوربین بود بی خبر از حال دل

دیده دل را نظر بر صفت کبریاست

چند زنی ای همام لاف ز سودای او

عاشق و حیران دوست بسته در این ماجراست