گنجور

 
همام تبریزی
 

در پی آن می‌دوید دل که نگاری کجاست

نوبت خوبان گذشت شاهد ما وقت ماست

بر سر آب حیات خیمه زده جان ما

این تن خاکی دوان بهر سرابی چراست

بر در بیگانگان هرزه چرا می‌رویم

دوست چو هم‌خانه شد خوشتر از اینجا کجاست

با خبران را ز دل نیست سر آب و گل

گو غم دنیی مخور این نه حدیث شماست

عالم جان را خوش است آب و هوا خاکیان

روی بدانجا نهند منزل گل نار ماست

بلبل جان در قفس هیچ نمی‌زد نفس

بوی گلستان شنید عزم صفیرش کجاست

چون به گلستان رود همدم رضوان شود

مجمع روحانیان منزل عیش و صفاست

هر که به ایشان رسید دید و زبان درکشید

وان که حدیثی شنید غافل از این ماجراست

فاش مکن ای همام راز دل خویش را

محرم این ماجرا سمع دل آشناست