گنجور

شمارهٔ ۱۲۳

 
همام تبریزی
همام تبریزی » غزلیات
 

وداع بار و دیارم چو بگذرد به خیال

شود منازلم از آب دیده مالامال

ز سوز سینه من ساربان به فریاد است

ز بیم آن که رسد آتشش به بار و جمال

فراق را نفسی چون هزار سال بود

ببین که چون گذرد روز و هفته و مه وسال

مرا به خدمت باران مهربان ایام

مجال هم نفسی داده بود در همه حال

خیالشان که نماید به ما کنون جز خواب

پیامشان که رساند مگر نسیم شمال

میان آتش سوزنده ممکن است آرام

ولی در آتش هجران قرار و صبر محال

امید وعدهٔ دیدار می دهد ایام

خوش است وعده او گر دهد زمانه مجال

دریغ باشد اگر تشنه جان کند تسلیم

میان بادیه در اشتیاق آب زلال

همام با شب هجران و انتظار بساز

مگر طلوع کند آفتاب روز وصال



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.