گنجور

 
همام تبریزی
 

که می گوید که هست این صورت از گل

همه لطفی همه جانی همه دل

نه انسان گر ملک روی تو بیند

شود حیران بر آن شکل و شمایل

سعادت باد رویت را در آن روز

که گردد آفتاب و ماه زایل

تماشا را به روز حشر رضوان

به استقبالت آید یک دو منزل

لب میگون و چشم نیم مستت

کند تدبیر عاقل جمله باطل

مغان خورشید را زان می‌پرستند

که از حسن رخت هستند غافل

سر دیوانگی دارد خردمند

مگر زلفت کشد در وی سلاسل

بجز افسانه حسنت نگویند

حدیثی با نمک در هیچ محفل

همام از بندگی دارد توقع

قبولی تا شود مقبول و مقبل