گنجور

 
همام تبریزی

دوش از لبت ربوده‌ام ای مهربان شکر

پیداست در بیان من امروز آن شکر

چون نی به خدمت تو بسی بسته‌ام میان

تا همچو نی گرفته‌ام اندر دهان شکر

در عمر خود لبم ز لبت یک شکر گرفت

آری به کیل می‌بفروشد از آن شکر

از تاب آفتاب رخت تا نگردد آب

شد زیر سایه خط سبزش نهان شکر

پیش از خط ولب تو نگارا ندیده‌ام

دیگر که از نبات کند سایه‌بان شکر

جانم فدای آن لب جانان که می‌دهد

از ذوق اندکی به مذاقم نشان شکر

یاد لبت چو می‌گذرد بر زبان من

حالی همی‌شود ز زبانم روان شکر

وصف لبت نهاد شکر در دهان من

گر بیش از این بگویم گردد زبان شکر

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سید حسن غزنوی

جانم غریق نعمت شمس الملوک شد

وین طرفه تر که میزیم اکنون به جان شکر

از بس که ابر لطف ببارید بر سرم

بشکفت از بهار دلم بوستان شکر

بر گلبن ثناش زبان چو بلبلم

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

ای پر شکر ز ذکر عطایت، دهان شکر

می نازد از سخایت طبعت روان شکر

جودتو تازه کرد درسومش وگرنه بود

منسوخ آیت کرم و داستان شکر

از خوان بخشش تو شکم سیر میکنند

[...]

خواجوی کرمانی

شاها سزد که در شکرستان مدح تو

طوطی طبع من شکند هر زمان شکر

از خوان بخشش تو گرم بهره نیست هست

دایم ز شکر عاطفتم در دهان شکر

ز انعام شه که در حق این بنده کرده بود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه