گنجور

 
خواجوی کرمانی

شاها سزد که در شکرستان مدح تو

طوطی طبع من شکند هر زمان شکر

از خوان بخشش تو گرم بهره نیست هست

دایم ز شکر عاطفتم در دهان شکر

ز انعام شه که در حق این بنده کرده بود

گفتند هست در بنه ی کاروان شکر

صد کاروان فزون شکر آورد و بنده را

هرگز خبر نشد که چه شد حال آن شکر

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سید حسن غزنوی

جانم غریق نعمت شمس الملوک شد

وین طرفه تر که میزیم اکنون به جان شکر

از بس که ابر لطف ببارید بر سرم

بشکفت از بهار دلم بوستان شکر

بر گلبن ثناش زبان چو بلبلم

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

ای پر شکر ز ذکر عطایت، دهان شکر

می نازد از سخایت طبعت روان شکر

جودتو تازه کرد درسومش وگرنه بود

منسوخ آیت کرم و داستان شکر

از خوان بخشش تو شکم سیر میکنند

[...]

همام تبریزی

دوش از لبت ربوده‌ام ای مهربان شکر

پیداست در بیان من امروز آن شکر

چون نی به خدمت تو بسی بسته‌ام میان

تا همچو نی گرفته‌ام اندر دهان شکر

در عمر خود لبم ز لبت یک شکر گرفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه