لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
حیدر شیرازی

خواهم که حاجت من بیدل روا کنی

خواهم که با وصال خودم آشنا کنی

از فخر پای بر سر هفت آسمان نهم

روزی اگر نظر به من بینوا کنی

تا کی کمان چاچی ابرو کشی به من

تا کی به تیر غمزه مرا مبتلا کنی

در چین زلف خویش مرا ره نمی دهی

اصل تو از خطاست، از آن رو خطا کنی

ای ترک تنگ چشم جفاکار جنگجو!‏

با عاشقان خویش چرا ماجرا کنی؟

در صفه ی صفا به تو دارم توقعی

کز روی لطف با من مسکین صفا کنی

و آن گه شوی طبیب من زار ناتوان

وز لعل خویش درد دلم را دوا کنی

حیدر اگر دعاش کنی منتی منه

داعی دولتی، چه شود گر دعا کنی؟

ور خلق روزگار زنندت به تیغ تیز

شاید اگر حوالت آن با خدا کنی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

سوگند خورده‌ای که از این پس جفا کنی

سوگند بشکنی و جفا را رها کنی

امروز دامن تو گرفتیم و می‌کشیم

تا کی بهانه گیری و تا کی دغا کنی

می‌خندد آن لبت صنما مژده می‌دهد

[...]

کمال خجندی

گر زلف خود به فتنه و شوخی رها کنی

سرهای ما کشان همه در زیر پا کنی

گفتی نمایمت رخ و گامت ز لب دهم

لطفیست این و مهر تو اینها کجا کنی

شوخی فراغ از آتش و آبت از آن مدام

[...]

جهان ملک خاتون

جانا چه باشد ار دل ما را دوا کنی

رحمی به حال زار من بینوا کنی

ای لعل تو چو آتش و روی تو همچو ماه

باشد که از کرم گذری سوی ما کنی

دادی هزار وعده به وصلم ز لطف خویش

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جهان ملک خاتون
حزین لاهیجی

کز قید جسم تیره، چو جان را رها کنی

حشر مرا به زمرهٔ آل عبا کنی؟

فروغی بسطامی

خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی

دیوانگان سلسله‌ات را رها کنی

کار جنون ما به تماشا کشیده است

یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

کردی سیاه زلف دوتا را که در غمت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه