گنجور

 
حیدر شیرازی

ملک ملک ملاحت، شه خوبان خطا!‏

ریختی خون دل سوخته، بی جرم و خطا

گفتم از ملک ملک شاد شوم، عقلم گفت

به سراپردهٔ سلطان نرسد دست گدا

گرد کوهت چه عجب گر چو کمر می گردم

کز چه باشد تن و اندام تو در بند قبا

سینه از فرقت معشوقه کنم چون آتش

دیده از حسرت دردانه کنم چون دریا

از قفا گرچه رقیب تو قفا خواهد زد

با وجود رخ خوبت نخورم غم ز قفا

سرفرازی کنم ار دور سپهر اندازد

دامن وصل تو در دست من بی سر و پا

صد هزاران دل سودازده در خاک افتد

اگر آشفته شود زلف تو از باد صبا

از هوای رخ چون آتش و آب خط تو

می رود خاک من سوخته بر باد هوا

تا مخالف شدی ای جان جهان با عشاق

سوختی جان و دل حیدر بی برگ و نوا

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
منوچهری

وین دو تن دور نگردند ز بام و در ما

نکند هیچ کس این بی‌ادبان را ادبی

مسعود سعد سلمان

ای رفیقان من ای عمر و منصور و عطا

که شما هر سه سمائید و هوائید و صبا

کرده بیچاره مرا جوع به ماه رمضان

خبری هست ز شوال به نزدیک شما

تا به مغرب ننموده است مرا چهره هلال

[...]

ابوالفرج رونی

شاه باز آمد برحسب مراد دل ما

ملت از رایت او ساخته عونی به سزا

خیل خیل از خدمش تعبه کرده دگر

جوق جوق از حشمش تاختنی برده جدا

سوی هر مرحله راهی (پیموده) برده یک تن

[...]

امیر معزی

هرکه آن چشم دژم بیند و آن زلف دوتا

اگر آشفته و شوریده شود هست روا

منم اینک شده آشفتهٔ آن چشم دُژَم

منم اینک شده شوریدهٔ آن زلف دو تا

هوش‌من درلب ماهی است به قده سروسهی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه