گنجور

 
حیدر شیرازی

بیا که درد مرا از لب تو درمان است

ببین که چون سر زلفت دلم پریشان است

گرم به باد دهی، ز آتش تو خاک شوم

که خاک پای تو خوشتر ز آب حیوان است

اگر اسیر کمند تو می شوم، چه شود

اسیر گلشن رویت هزاردستان است

به یوسف نکنم نسبت ای عزیز! که تو

هزار یوسفت اندر چه زنخدان است

ترنج غبغب و نار برش اگر بینی

مگو ز سیب سپاهان چرا که به ز آن است

تن ضعیف من از مهر عالم افروزش

چو ماه یک شبه از چشم خلق پنهان است

مرا ز فندق وبادام می کند گریان

شکرلبی که دهانش چو پسته خندان است

غبار خط که نوشتی، به نسخ حاجت نیست

محقق است که خط تو به ز ریحان است

مسوز حیدر بیدل چو عود در مجلس

که همچو نای ز چنگ غم تو نالان است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر معزی

سدید ملک ملک عارض خراسان است

صفی دولت و مخدوم اهل دیوان است

پناه دین خدای و معین شرع رسول

عمر که همچو علیّ و صدیق و عثمان است

لقب سدید و صفی یافته است زانکه دلش

[...]

قوامی رازی

مدبری ملکی بر جهان جهانبان است

که هر چه گوئی از او صد هزار چندان است

احد صفت صمدی لم یلد و لم یولد

که پیک «و» نامه او جبرئیل و قرآن است

مقدری که خداوندی کرسی و عرش است

[...]

خاقانی

چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است

چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است

جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف

تو راست معجزه و نام تو سلیمان است

از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی

[...]

سعدی

هزار سختی اگر بر من آید آسان است

که دوستی و ارادت هزار چندان است

سفر دراز نباشد به پای طالب دوست

که خار دشت محبت گل است و ریحان است

اگر تو جور کنی جور نیست، تربیتست

[...]

همام تبریزی

وداع چون تو نگاری نه کار آسان است

هلاک عاشق مسکین فراق جانان است

نگر مفارقت جان ز تن چگونه بود

به جان دوست که هجران هزار چندان است

ز وصل خود نفسی پیش از آن که دور شوم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه