گنجور

 
حیدر شیرازی

جانم از آتش آن لعل شکربار بسوخت

دل چو پروانه بر شمع رخ یار بسوخت

در بر تنگ شکر خال سیاهش مگسی است

یا سپندی است که بر آتش رخسار بسوخت

در شب تیره سراپای من بی سر و پا

همچو شمع از هوس صبح رخ یار بسوخت

ای طبیب! از لب جان بخش خود از بهر شفا

شربتی ده که دل خستهٔ بیمار بسوخت

در چمن مشعلهٔ آتش گل بر کردند

بلبل بی خبر از آتش گلزار بسوخت

تا ز شرم رخ چون آتش تو آب شود

از چمن، گل شد و در کورهٔ عطار بسوخت

پرتو مهر تو یک شعله ی آتش برزد

ملک جان من دل خسته به یکبار بسوخت

نیست پیدا اثر حیدر دردی کش مست

مگر از آتش می بر در خمار بسوخت

حق بود در نظر پیر حقیقت رو عشق

هر که منصور صفت بر زبر دار بسوخت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اوحدی

رخت تمکین مرا عشق به یک بار بسوخت

آتشم در جگر خسته شد و زار بسوخت

بنشستم که: نویسم سخن عشق و ز دل

شعله‌ای در قلم افتاد، که طومار بسوخت

دل یاران، تو نگفتی که بسوزد بر یار؟

[...]

خواجوی کرمانی

بسکه مرغ سحری در غم گلزار بسوخت

جگر لاله بر آن دلشده ی زار بسوخت

حبّذا شمع که از آتش دل چون مجنون

در هوای رخ لیلی بشب تار بسوخت

دیشب آن رند که در حلقه ی خمّاران بود

[...]

جلال عضد

بس که جانم ز تمنّای رخ یار بسوخت

دل هر سوخته بر زاری من زار بسوخت

منِ آتش نفس اندر طلبش آه زنان

هر کجا گام نهادم در و دیوار بسوخت

یک نظر حسن رخش پرده برانداخت ز پیش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه