گنجور

غزل شمارهٔ ۷۵

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

در دل بیخبران جز غم عالم غم نیست

در غم عشق تو ما را خبر از عالم نیست

خاک آدم که سرشتند غرض عشق تو بود

هر که خاک ره عشق تو نشد آدم نیست

از جنون من و حسن تو سخن بسیارست

قصه ما و تو از لیلی و مجنون کم نیست

گر طبیبان ز پی داغ تو مرهم سازند

کی گذاریم؟ که آن داغ کم از مرهم نیست

بسکه سودای تو دارم غم خود نیست مرا

گر ازین پیش غمی بود کنون آنهم نیست

من، که امروز هلاک دم جان بخش توام

دم عیسی چه کنم؟ چون دم او این دم نیست

غنچه خرمی از خاک هلالی مطلب

که سر روضه او جای دل خرم نیست


کانال رسمی گنجور در تلگرام