گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۹

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

دل بدرد آمد و این درد بدرمان نرسید

سر درین کار شد و کار بسامان نرسید

آن جفا پیشه، که بر ناله من رحم نکرد

کافری بود، بفریاد مسلمان نرسید

کس بر آن شه خوبان غم من عرض نکرد

وه! که درد دل درویش بسلطان نرسید

وه! که تا گشت سرم بر سر میدان تو خاک

بعد از آن پای تو یک روز بمیدان نرسید

تو چه دانی که: چه حالست مرا در ره عشق؟

چون ترا گردی ازین راه بدامان نرسید

عاقبت دست بدامان رقیب تو زدم

چه کنم؟ دست من او را بگریبان نرسید

عمرها خواست، هلالی، که بخوبان برسد

مرد بیچاره و یک روز بدیشان نرسید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام