گنجور

 
هلالی جغتایی

دل به درد آمد و این درد به درمان نرسید

سر درین کار شد و کار به سامان نرسید

آن جفا پیشه، که بر ناله من رحم نکرد

کافری بود، به فریاد مسلمان نرسید

کس بر آن شه خوبان غم من عرض نکرد

وه! که درد دل درویش به سلطان نرسید

وه! که تا گشت سرم بر سر میدان تو خاک

بعد از آن پای تو یک روز به میدان نرسید

تو چه دانی که: چه حال است مرا در ره عشق؟

چون ترا گردی ازین راه به دامان نرسید

عاقبت دست به دامان رقیب تو زدم

چه کنم؟ دست من او را به گریبان نرسید

عمرها خواست، هلالی، که به خوبان برسد

مرد بیچاره و یک روز بدیشان نرسید