گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۱

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

غمی، کز درد عشقت، بر دل ناشاد می آید

اگر با کوه گویم، سنگ در فریاد می آید

دلم، روزی که طرح عشق می انداخت، دانستم

که: گر سازم بنای صبر بی بنیاد می آید

نمی دانم چه بی رحمیست آن سلطان خوبان را

که هر گه داد خواهم بر سر بیداد می آید

رقیبا، گر ترا اندیشه ما نیست معذوری

کجا بیدرد را از دردمندان یاد می آید؟

طفیل بندگان، من هم قبول افتاده ام، گویا

که از هر جانب آواز مبارک باد می آید

عجب خاک فرحناکست کوی می فروشان را!

که هر کس میرود غمگین، همان دم شاد می آید

چه نسبت با رقیب سنگدل مسکین هلالی را؟

نمی آید ز خسرو آنچه از فرهاد می آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام