فراوشم شود چندان کز او بیداد میآید
ولی فریاد از آن ساعت که یکیک یاد میآید
ملامت بین که هر سنگی که جست از تیشهٔ فرهاد
هوا میگیرد و هم بر سر فرهاد میآید
نه تنها آشنا، بیگانه را هم میخراشد دل
سخن کز جان پردرد و دل ناشاد میآید
به دام انتظار او من آن مرغ گرفتارم
که جانم میرود تا بر سرم صیاد میآید
به کوی دُردنوشان میفشانم قطرهٔ اشکی
که از این خاک بوی مردم آزاد میآید
چه میپرسی فغانی داستان دلخراش من
که گر بر کوه میخوانند در فریاد میآید
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از درد و رنج عاطفی و درونی خود میگوید. او به فریاد و نالهای که از یاد خاطرات تلخ برمیخیزد، اشاره میکند و بیان میکند که این درد نه تنها به او که به دیگران نیز آسیب میزند. شاعر خود را به عنوان پرندهای گرفتار در دام عشق توصیف میکند که در انتظار معشوق است و این انتظار جانش را میگیرد. او در کوی دردنوشان، اشکی میریزد که از وجود آزادگان میباشد. در نهایت، شاعر از سرگذشت دلخراش خود میگوید که حتی اگر بر کوهها فریاد بزند، این درد همچنان باقی است.
هوش مصنوعی: احساسات و افکار من به حدی زیاد میشوند که از آنها ظلم و بیعدالتی بروز میکند، اما از زمانی که به یاد همهچیز میافتم، صدای فریاد و نالهام بلند میشود.
هوش مصنوعی: به دیگران توجه کن که هر سنگی که از تیشهٔ فرهاد جسته میشود، هم به سمت او پرتاب میشود و هم از آن بالا میرود.
هوش مصنوعی: دل پر درد و غم، همچنین بر دل بیگانه نیز تأثیر میگذارد و او را میآرود. این دلنوشتهها از جان رنجور من برمیآید و نه تنها آشناها بلکه بیگانگان را نیز تحت تأثیر قرار میدهد.
هوش مصنوعی: من مانند پرندهای در دام انتظار او هستم و جانم در خطر است تا زمانی که صیاد به سراغم بیاید.
هوش مصنوعی: در محلهٔ کسانی که عشقشان خوش زهر است، اشکی را جاری میکنم که از این سرزمین، عطر و بوی انسانهای آزاد را به مشام میرساند.
هوش مصنوعی: چرا از من دربارهی قصهی غمانگیز دلتنگیام میپرسی؟ چون اگر بر کوه فریاد بزنم، صدای من به گوش همه خواهد رسید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مرا باز از طریق ساقی خود یاد میآید
غم دیرینه بازم در دل ناشاد میآید
از این سو میرسد هجرش کشیده تیغ در کشتن
وز آن سو بختم از بهر مبارکباد میآید
بسوز، ای عاشق خسته که آن بیمهر میآید
[...]
غمی، کز درد عشقت، بر دل ناشاد میآید
اگر با کوه گویم، سنگ در فریاد میآید
دلم، روزی که طرح عشق میانداخت، دانستم
که: گر سازم بنای صبر بی بنیاد میآید
نمیدانم چه بیرحمیست آن سلطان خوبان را
[...]
چو غافل از اجل صیدی سوی صیاد میآید
نخستین رفتن خویشم در آن کو یاد میآید
من پا بسته روز وعدهات آن مضطرب صیدم
که خود را میکشم در قید تا صیاد میآید
اگر دیگر مخاطب نیستم پیشش چرا قاصد
[...]
ز شهر دل به گوشم هر نفس فریاد می آید
که اینک لشگر غم خوش به استعداد می آید
اگر شیرین عنان را گرم سازد، بنگرد خسرو
که گلگون جانب او ، یا بر فرهاد می آید
دلم در دام آن صیاد مستغنی است و می ترسم
[...]
مرا از غفلت خود بر سر این بیداد میآید
نباشد صید اگر غافل چه از صیاد میآید؟
به کوشش نیست دولت، پا به دامان توکل کش
که سرو از خاک بیرون با دل آزاد میآید
دل بیصبر خواهد توتیا کرد استخوانش را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.