گنجور

 
حزین لاهیجی
 

ز مژگان ساختم گلگون، چنان روی بیابان را

که داغ لاله کردم، مردم چشم غزالان را

نه آنم کز جفای عشق، آسان دست بردارم

به دامان قیامت می برم، چاک گریبان را

سواد دیدهٔ من، صورت نقش نگین دارد

ز بس افشرده ام بر چشم خون آلود، مژگان را

عبیر آلوده بویی، مغز گل را عطسه زن ، دارد

مگر دست صبا زد شانه، آن زلف پریشان را

نگاهت نارسا می افتد از دل های مشتاقان

به کوتاهی مبادا شهره سازی، مَدِّ احسان را

سراسر صرف شبهای جدایی می شود عمرم

برای سوختن چون شمع، دارم رشتهٔ جان را

گذشت آن هم که دل را از شهادت شاد می کردم

کشید از سینه ام بی رحمی صیّاد پیکان را

خدنگ ناز بی پروا، نگاه عجز نامحرم

که دیگر بر سر رحم آورد، آن نامسلمان را؟

حزین ، سر سبز دارد دانه ام را پرتو لطفش

نگهدارد خدا از چشم بد، آن برق جولان را