ز رخ چون آتش موسی نمودی، سینه سینا کن
لبت را چون دم عیسی ست، این دل مرده احیا کن
چو نگذاری به عقلم، رهنمون کن شور سودایی
ز شهر آواره ام چون می کنی، مجنون صحرا کن
فروزان چهره چون شمع آمدی، پروانه ات گردم
به بالینم دمی بنشین و جانبازی تماشا کن
گره در دیده ام گردید طوفان سرشک از غم
عنان گریه را بگذار و سیر موج دریا کن
حریف میگساران نیستی خشکی مکن زاهد
هماورد دل دریا نیی، ای خس مدارا کن
چو مرد دین نیی با نفس کافر برنمی آیی
سکندر نیستی اندیشه از نیروی دارا کن
حزین از خامه چون مشّاطهٔ حسن ادا گشتی
به کف تا شانه داری، عقده از زلف سخن وا کن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به عشق و حالتی عارفانه میپردازد. شاعر از زیباییها و جذبه معشوق صحبت میکند و خواهان احیا شدن دل مردهاش توسط لبهای اوست. او از عدم هدایت عقل و آوارهگیاش در شهر سخن میگوید و در پی شور و شوقی عمیق است. شاعر در پی ملاقات معشوق و تماشا کردن زیبایی اوست و از غم و اشکهایش شکایت میکند. او تأکید میکند که در میانههای مستان نیست و نمیخواهد زاهد باشد. در نهایت، او احساس خود را با تشبیه به مشاطهای که زیبایی را به نمایش میگذارد، وصف میکند. به طور کلی، شعر به جستجوی عشق و روشنایی در دل انسان پرداخته و به تکهای از کیفیتهای روحانی اشاره دارد.
هوش مصنوعی: چهرهات مثل آتش موسی درخشان است، پس سینهام را مانند کوه سینا پر از معنویت کن. لبت را چون دم عیسی بدم و این دل مرده را زنده کن.
هوش مصنوعی: اگر به عقل من اجازه ندهی که راهنماییام کند، پس از تو میخواهم که شور و شوق عاشقانهای به من بدهی. من همچون آوارهای از شهر دور هستم و میخواهم که مرا به حالت مجنون و سرگردان در بیابان تبدیل کنی.
هوش مصنوعی: چهرهات همچون شمع درخشان است، بیا که مدتی در کنارش بنشینم و خود را فدای تماشای زیباییات کنم.
هوش مصنوعی: چشمم پر از اشک و غم شده و مثل طوفانی میوزد. برای لحظهای گریه را کنار بگذار و به تلاطم دریا نگاه کن.
هوش مصنوعی: تو همپایه و رقیب نوشخوران نیستی، پس ای زاهد، بیش از این سختگیری نکن. تو مثل دل دریا نیستی، پس باید با دیگران مدارا و نرمش داشته باشی.
هوش مصنوعی: اگر انسان دیندار نباشی و با نفس کافر خود مبارزه نکنی، نمیتوانی به مقام بزرگانی چون سکندر دست یابی. باید اندیشهات را از قدرت و نیروی درونیات قوی کنی.
هوش مصنوعی: حزین، از نوشتن خود مانند آرایشگری که حسن را زیبا میکند، زیبا و دلنشین گشته است. اکنون که ابزار خود را در دست داری، از درد و مشکلاتی که داری بگو و رازهای نهفتهات را آشکار ساز.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو مردان بشکن این زندان یکی آهنگ صحرا کن
به صحرا در نگر آن گه به کام دل تماشا کن
ازین زندان اگر خواهی که چون یوسف برون آیی
به دانش جان بپرور نیک و در سر علم رویا کن
مشو گمراه و بیچاره چنین اندر ره سودا
[...]
ببینی بینقاب آن گه جمال چهره قرآن
چو قرآن روی بنماید زبان ذکر گویا کن
بیا ای سرو جان من کنار چشم ما جا کن
وگر در چشمه ننشینی درون جان تو مأوا کن
ز حد بردی جفا بر من نمی پرسی شبی حالم
که گفتت این چنین جانا جفا چندین تو بر ما کن
تو تا کی بسته ای بر ما در شادی بگو جانا
[...]
بهارست ای سرشک دیدهٔ من رو به صحرا کن
برای لالهرویان برگ سبزی چند پیدا کن
قبای نیلگون پوشیده چون سوی چمن آیی
نشین و سوسن آزاد را بند قبا واکن
ز هر جانب بود در جلوهای شاخ گل نرگس
[...]
اگر مرد رهی نعلین خار سعی در پا کن
قدم از سر کن و سودای منزل را ز سر واکن
ز مجنون کم نئی، روز سیاه در هم خود را
بوادی شکیبائی خیال زلف لیلا کن
نه مرد صدمه عشقی ز سر حد هوس بگذر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.