من روشن روان غافل به زندان بدن رفتم
کشیدم آتشین آهی، چو شمع از خویشتن رفتم
گران جان نیستم در گلستان چون سرو پا در گل
سبک روحانه چون باد بهاران از چمن رفتم
نشد بال و پر پروانه ام گرم از تف شمعی
بساط زندگی افسرده بود، از انجمن رفتم
کشند آزادگان وادی قدس انتظارم را
وداعی ای گران جانان آب و گل که من رفتم
به ناکامی نشستن هم حزین اندازه ای دارد
به صد حسرت ز کویت رفتم، ای پیمان شکن رفتم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به بیان احساسات خود در مورد زندگی و آزادی میپردازد. او خود را در زندان بدن میبیند و از محدودیتهای آن رنج میبرد. با تشبیه خود به شمع، احساس سوختن و فشاری که بر اوست را بیان میکند. او به سبکی روح و آزادی در بهار اشاره میکند، اما در عین حال از افسردگی زندگی و جدایی از عشقش نیز ابراز تأسف میکند. در نهایت، شاعر با حسرت و غم از ناکامیهایش و از دست دادن روابط گذشته، به وداعی تلخ اشاره میکند و از جدایی از عشقش رنج میبرد.
هوش مصنوعی: من به عنوان یک فرد آگاه و روشنفکر، به دامانِ جسم محدود خود افتادم و برای رهایی از این وضعیت، همچون شمعی که در آتش میسوزد، نفسی عمیق و آتشین کشیدم و از وجود خود جدا شدم.
هوش مصنوعی: من در گلستان به اندازهی یک سرو با وقار نیستم، اما مثل باد بهاری سبک و آزاد از چمن به دلهای دیگر میروم.
هوش مصنوعی: حس و حال من همچون پروانهای بود که نتوانست از گرمای شمع لذت ببرد. زندگیام به خاطر این حس غمگین و سرد بود، بنابراین از جمع و راه و رسم دیگران جدا شدم.
هوش مصنوعی: آزادگان در سرزمین مقدس به قتل میرسند و من با دلی پر از درد به تو وداع میگویم، ای جان گرانبها، که من دیگر نمیتوانم بمانم و باید بروم.
هوش مصنوعی: در ناامیدی و غم نشستن هم حد و اندازهای دارد، اما چند حسرت و درد در دلم دارم که از کویت دور شدهام، ای کسی که وعدهات را شکستی و از نزد تو رفتم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به بویت صبحدم گریان به گلگشت چمن رفتم
نهادم روی بر روی گل و از خویشتن رفتم
بگشت باغ رفت آن شاخ گل با تای پیراهن
منش هچون صبا از پی به بوی پیرهن رفتم
دلم ننشست جایی غیر خاک آستان او
[...]
ندیده کام دل از کوی آن سیمین بدن رفتم
به سان لاله بر دل داغ حسرت زین چمن رفتم
به هم بودیم همچون خار و گل عمری بحمدالله
خلاف رسم دوران فلک او ماند من رفتم
نگاری همنشینم بود نقشی زد فلک ناگه
[...]
گلی ناچیده بویی ناکشیده زین چمن رفتم
به تلخی رفتم اینک در میان این سخن رفتم
به دنیا نیست بازاری مرا، این سودم از وی بس
که عریان آمدم، اکنون چو رفتم بی کفن رفتم
نه کوشش های فرهادی، نه سودای زلیخایی
[...]
به یاد آتشین رخساره ای در انجمن رفتم
به پای شمع افتادم چو اشک از خویشتن رفتم
نشد قسمت کز آن آهوی وحشی نقش پا یابم
به بویش گر چه صد نوبت به صحرای ختن رفتم
به نزدیکی مشو از مکر یوسف طلعتان ایمن
[...]
دلم بهر قفس پرواز میکرد، از چمن رفتم
فرو نگرفت در غربت دلم، سوی وطن رفتم
به هجر و وصل این گلشن، نکردم نوبر شادی
چو غنچه تنگدل زادم، چو گل خونین کفن رفتم
ز خامیهای من ای شمع اگر افسرده شد مجلس
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.