گنجور

 
حزین لاهیجی
 

گلستان محبت را ز دیرین عندلیبانم

به گوش غنچه گستاخ است گلبانگ پریشانم

اثر در زلف لیلی می کند آشوب زنجیرم

نمک بر زخم مجنون می زند شور بیابانم

سفال چرخ را بخشد طراوت دود آه من

ز جوی شعله های سینه سیراب است ربحانم

ورق گردانی باد بهاران فیضها دارد

که هر دم با جنون تازه ای دست و گریبانم

جدایی دیده ام ای همنشین، حالم چه می پرسی؟

دماغ آشفته ام، خونین دلم، خاطر پریشانم

عجب نبود که مقبول مغان افتد نیاز من

درین دیر کهن دیری ست پیر یا صنم خوانم

لب شکرم که از فیض ستم دارم گل افشانی

گل زخمم که از سیرابی تیغ تو خندانم

نمک پروردهٔ زخم نمایان دل ریشم

به شور عشق افسون می دمد چاک گریبانم

حزین از نوش و نیش کفر و ایمانم چه می پرسی؟

به هر کیشی که فرماید محبّت بنده فرمانم