گنجور

 
حزین لاهیجی
 

من صبر ز مژگان سیه تاب ندارم

لب تشنهٔ تیغم، به گلو آب ندارم

در، خانهٔ غارت زده را باز گذارند

تا روی تو رفت از نظرم خواب ندارم

آسوده ام ازکعبه و آزاده ام از دیر

جز قبلهٔ ابروی تو محراب ندارم

جایی که نگاه تو بود حاجت می نیست

پروای چراغ شب مهتاب ندارم

عشق آمد و من همسفر خانه به دوشان

ویران کده ای در خور سیلاب ندارم

گر رفت گل اشک، دل خون شده دریاست

این نیست که خار مژه شاداب ندارم

خشک است دماغ من و ذوق چمنم نیست

مخمورم و پروای می ناب ندارم

آرام حزین از دل من شور لبت برد

چشم نمک انباشته ام، خواب ندارم