گنجور

 
حزین لاهیجی
 

سر تا قدم از خون جگر، غیرت باغم

گلرنگ تر از لاله بود پنبهٔ داغم

در میکدهٔ درد، چو من نیست حریفی

جوشد ز لب خویش چو تبخاله ایاغم

دارم دلی آزرده تر از خاطر مجنون

آشفته تر از طرهٔ لیلی ست دماغم

تا شور جنون داشت دلم، درد یکی بود

از عشق، پرآشوبتر افتاد فراغم

سرگشتگیم برد ز ره راهنما را

صد خضر درین بادیه گم شد به سراغم

منقار بریدند ز مرغان چمن سیر

خاطر چه گشاید ز نوا سنجی زاغم

افزود حزین آتشم افسانهٔ ناصح

چون لاله ازین باد برافروخت چراغم