گنجور

 
حزین لاهیجی

بیا مستانه چاک پیرهن پیش صبا بگشا

در فیضی به روی دیده های آشنا بگشا

ز ترک التفاتت، کام زهر آلوده ای دارم

به دلجویی زبان غمزهٔ شیرین ادا، بگشا

هوا تا عطسه در مغز غزالان ختن ریزد

به دامان نسیم صبح، زلف مشکسا بگشا

سوالی کن ز من تا در برت راه سخن یابم

گره از غنچهٔ منقار مرغ خوش نوا بگشا

مکن بیگانگی ساقی، حدیث آشنا سر کن

زلال زندگی گر نیست، لعل جانفزا بگشا

چرا تیر تغافل ترک چشمت در کمان دارد؟

به دلهای اسیران، شست مژگان رسا بگشا

خطر بسیار می دارد حزین ، سر در هوا بودن

رَهِ هموار می خواهی، نظر در پیش پا بگشا

 
 
شمارهٔ ۶۰ به خوانش فاطمه زندی
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
صائب

به دل های پر از خون حرف آن زلف دو تا بگشا

سر این نافه را پیش غزالان ختا بگشا

ندارد طاقت بند گران بال پریزادان

بر آن اندام نازک رحم کن، بند قبا بگشا

نمی گنجد نسیم مصر در پیراهن از شادی

[...]

سیدای نسفی

در آغوشم چو می‌آیی میان بهر خدا بگشا

گره از کار من تا وا شد بند قبا بگشا

متاع خویش نتوان کرد پنهان از خریداران

دکان رنگ و بو ای غنچه در پیش صبا بگشا

مکن کوتاه دامان کرم از دست محتاجان

[...]

نورس دماوندی

گره از جبهه واکن لب به حرف آشنا بگشا

گشاد ابرو تر از گل غنچه‌ی مشکل‌گشا بگشا

زند موج لطافت جدول چاک گریبانت

بیا طوفان کن ای گل پیرهن بند قبا بگشا

مبادا بر دلی آئینه‌ی حسنت گران آمد

[...]

مشتاق اصفهانی

چه شد گاهی به حرفی آن دو لعل دلگشا بگشا

اگر از بهر ما نگشایی از بهر خدا بگشا

ز پهلوی تو عمری شد گشادی آرزو دارم

اگر خواهی که بگشاید دلم بند قبا بگشا

نخواهم رفت جایی، مرغ دست‌آموز صیادم

[...]

واقف لاهوری

از آن لعل مسیحادم سر حرفی به ما بگشا

برای دردمندانت در دارالشّفا بگشا

به یاد قصد خون عاشقان فرما نگار من

چرا بیکار بنشینی حنا از دست و پا بگشا

از آن لطفی که دارد گل به پیراهن نمی‌گنجد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه