گنجور

 
واقف لاهوری

از آن لعل مسیحادم سر حرفی به ما بگشا

برای دردمندانت در دارالشّفا بگشا

به یاد قصد خون عاشقان فرما نگار من

چرا بیکار بنشینی حنا از دست و پا بگشا

از آن لطفی که دارد گل به پیراهن نمی‌گنجد

تو هم روزی درآ در گلشن و بند قبا بگشا

ز پهلوی دل تنگم ملالی هست بیش از حد

بیا جانان ببر این غنچه را با خویش یا بگشا

گدای توست واقف صد گره افتاد در کارش

تو کار بسته‌اش را ای شه مشکل‌گشا بگشا

 
 
نامبردگان شاهنامه
صائب

به دل های پر از خون حرف آن زلف دو تا بگشا

سر این نافه را پیش غزالان ختا بگشا

ندارد طاقت بند گران بال پریزادان

بر آن اندام نازک رحم کن، بند قبا بگشا

نمی گنجد نسیم مصر در پیراهن از شادی

[...]

سیدای نسفی

در آغوشم چو می‌آیی میان بهر خدا بگشا

گره از کار من تا وا شد بند قبا بگشا

متاع خویش نتوان کرد پنهان از خریداران

دکان رنگ و بو ای غنچه در پیش صبا بگشا

مکن کوتاه دامان کرم از دست محتاجان

[...]

نورس دماوندی

گره از جبهه واکن لب به حرف آشنا بگشا

گشاد ابرو تر از گل غنچه‌ی مشکل‌گشا بگشا

زند موج لطافت جدول چاک گریبانت

بیا طوفان کن ای گل پیرهن بند قبا بگشا

مبادا بر دلی آئینه‌ی حسنت گران آمد

[...]

مشتاق اصفهانی

چه شد گاهی به حرفی آن دو لعل دلگشا بگشا

اگر از بهر ما نگشایی از بهر خدا بگشا

ز پهلوی تو عمری شد گشادی آرزو دارم

اگر خواهی که بگشاید دلم بند قبا بگشا

نخواهم رفت جایی، مرغ دست‌آموز صیادم

[...]

حزین لاهیجی

بیا مستانه چاک پیرهن پیش صبا بگشا

در فیضی به روی دیده های آشنا بگشا

ز ترک التفاتت، کام زهر آلوده ای دارم

به دلجویی زبان غمزهٔ شیرین ادا، بگشا

هوا تا عطسه در مغز غزالان ختن ریزد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه