گره از جبهه واکن لب به حرف آشنا بگشا
گشاد ابرو تر از گل غنچهی مشکلگشا بگشا
زند موج لطافت جدول چاک گریبانت
بیا طوفان کن ای گل پیرهن بند قبا بگشا
مبادا بر دلی آئینهی حسنت گران آمد
برای خاطر من عقده از زلف دو تا بگشا
شهیدان امیدم را به یک نظّاره احیا کن
بخندان غنچهی دل نرگس از خواب حیا بگشا
چرا باید که بار خاطر نازک خیالان شد
به مویی بستهام دل از کمر تیغ جفا بگشا
نگه چون شاخ نرگس گل کند از دیدن چشمت
درِ باغ نظر از یک نگه بر روی ما بگشا
به خود بالد شکفتن غنچه را محو تبسم کن
چو صبح از خنده یک دم دفتر مهر و وفا بگشا
معمای دهانت جز مکیدن حل نمیسازد
بیا این عقده از کار دل ای شیرین ادا بگشا
نگارستان چین در دیده از یک جلوه انشا کن
رخ کار بهار از خانهی مژگان ما بگشا
بر اندامت عرق گل کرده است از آتش داغم
به پهلویم نشستی سوختم بند قبا بگشا
به جز گرد تو گردیدن ندارد مطلبی نورس
ز روی دل به روی او درِ صد مدعا بگشا



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به معشوقهاش میگوید که باید خود را نشان دهد و با باز کردن گره از جبهه و صحبت کردن، حس زیبایی و لطافت را به او منتقل کند. او از معشوقه میخواهد که با یک نگاهش به زندگی دلتنگیها و امیدهایش را احیا کند و غنچههای خوابیده در دل را بشکفاند. شاعر به زیباییهای معشوق و تأثیر آن بر روح و احساساتش اشاره میکند و از او میخواهد که با حرکاتش به زندگی خود رنگ و بویی بدهد. او در نهایت میگوید که عشق او تنها در گرد معشوق میچرخد و بدون او هیچ معنا ندارد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
غباری میرسد ز آن رهگذر ای دیده جا بگشا
برونکن سرمه را از خانهجای توتیا بگشا
تو توانی گشود ای شانه گستاخانه زلف او
بیا باری ببوی زلف او زلف صبا بگشا
ز کار نیکبختان ای فلک صد عقده بگشودی
[...]
به دل های پر از خون حرف آن زلف دو تا بگشا
سر این نافه را پیش غزالان ختا بگشا
ندارد طاقت بند گران بال پریزادان
بر آن اندام نازک رحم کن، بند قبا بگشا
نمی گنجد نسیم مصر در پیراهن از شادی
[...]
در آغوشم چو میآیی میان بهر خدا بگشا
گره از کار من تا وا شد بند قبا بگشا
متاع خویش نتوان کرد پنهان از خریداران
دکان رنگ و بو ای غنچه در پیش صبا بگشا
مکن کوتاه دامان کرم از دست محتاجان
[...]
چه شد گاهی به حرفی آن دو لعل دلگشا بگشا
اگر از بهر ما نگشایی از بهر خدا بگشا
ز پهلوی تو عمری شد گشادی آرزو دارم
اگر خواهی که بگشاید دلم بند قبا بگشا
نخواهم رفت جایی، مرغ دستآموز صیادم
[...]
بیا مستانه چاک پیرهن پیش صبا بگشا
در فیضی به روی دیده های آشنا بگشا
ز ترک التفاتت، کام زهر آلوده ای دارم
به دلجویی زبان غمزهٔ شیرین ادا، بگشا
هوا تا عطسه در مغز غزالان ختن ریزد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.