گنجور

 
حزین لاهیجی
 

سواد هند، خاطرخواه باشد بی کمالان را

نماید خانهٔ تاریک، روشن چشم عریان را

درین محفل، سپندم بر دل بی تاب می لرزد

مباد از غنچهٔ لب بشکفاند، راز پنهان را

همین تنها نه من در خاک و خون غلتیدهٔ اویم

نهاد آن زلف مشکین بر زمین، ناف غزالان را

به محفل از می گلگون، چراغ شیشه روشن شد

بشارت باد از ما، زاهد گم کرده ایمان را

سر زلفی به چنگ خود، شبی چون شانه می دیدم

نمی دانم چه تعبیریست، این خواب یریشان را

ز فیض خط، بهار حسن گردد از خزان ایمن

ز صرصر نیست پروایی، چراغ زیر دامان را

حزین آب زلال جویبار کلک جان بخشت

به تاریکی نهان دارد، ز خجلت آب حیوان را

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.