گنجور

 
حزین لاهیجی

بیابان مرگ حسرت کرده ای مشت غبارم را

به باد دامنی روشن نما، شمع مزارم را

نمی آید به لب افسانهٔ بخت سیاه من

نگاه سرمه سایی، تیره دارد روزگارم را

نگاهی کن که فارغ گردم از درد سر هستی

بیا ساقی به یک پیمانه می بشکن خمارم را

درین بستان سرا از سرد مهری، چون گل رعنا

خزان رنگ زردی در میان دارد بهارم را

حزین از اضطراب دل به کوی یار می ترسم

تپیدنها به باد آخر دهد، مشت غبارم را