گنجور

 
حزین لاهیجی
 

برق بگریخت نفس سوخته، از کشور ما

شعله گردی ست که برخاست ز خاکستر ما

کیست کز شعلهٔ خورشید، برآرد شبنم؟

دل به افسانه، جدا کی شود از دلبر ما؟

لب اگر باز کنی، چهره اگر بنمایی

گل کند جنّت ما، موج زند کوثر ما

این که در دامن صحرای جنون می بینی

لاله نبود، که گل انداخته، چشم تر ما

زندگی بخش بود مرده دلان را چون صبح

مگذر از فیض صفای دم جان پرور ما

گریه ساکن نکند آتش ما را در عشق

شعله یک نیزه گذشته ست چو شمع از سر ما

باده از پردهٔ شب، ساقی ما صاف کند

شفق صبح بود دُرد تَهِ ساغر ما

این سیاهی به سر ما، نه ز داغ است حزین

پرتو انداخته بر تارک ما، اختر ما