گنجور

 
کمال خجندی

بی غمت شاد مباد این دل غم پرور ما

غمخور ای دل که بجز غم نبود در خور ما

دردمندیم و خبر می دهد از سوز درون

دهن خشک و لب تشنه و چشم تر ما

مفلسانیم که در دولت سودای غمت

حاصل هر دو جهان هیچ نیرزد بر ما

گر تو در مجمره غم دل ما سوزانی

همچنان بوی تو یابند ز خاکستر ما

میکنم شاهی از آن روز که گفتی به رقیب

کاین گدا کیست که هرگز نرود از در ما

دل ما گم شد و جز باد نیابیم کسی

که شود رنجه و آرد خبر دلبر ما

قیمت صحبت ما دان که همین دم باشد

که برد هجر تو از کوی تو دردسر ما

عذر صاحب‌نظرانش شود آن دم روشن

که ببیند مه روی تو ملامتگر ما

صفت روی تو تا در قلم آورد کمال

گل برد نسخه حسن از ورق دفتر ما