گنجور

 
حزین لاهیجی
 

بی کس تر ازین عاشق دل خسته کسی نیست

عمری ست که بیمارم و عیسی نفسی نیست

شورافکن مرغان اسیر است خروشم

دلگیرتر از سینهٔ چاکم قفسی نیست

تا چند توان داد، نفس بیهده بر باد؟

چون نی همه فریادم و فریادرسی نیست

گوشی به خروش من و دل دار، که فرداست

زین قافله رفته، صدای جرسی نیست

همراه رقیبان مگذر از سر خاکم

ما را ز وفای تو جز این ملتمسی نیست

خجلت زده برق درین دشت سرابم

در مزرع بی حاصل من خار و خسی نیست

در محفل این مرده دلان شمع مزارم

می سوزم و از سوز من آگاه کسی نیست

عیب و هنر از لوح جهان هر دو ستردند

عاشق چه عجب گر نبود، بوالهوسی نیست

پوشیده حزین از شب ما، صبح رخ خویش

دل با که نفس راست کند؟ همنفسی نیست