گنجور

 
حزین لاهیجی

لطف و قهرت به من سوخته جان هر دو یکی ست

دانه چون سوخت، بهاران و خزان هر دو یکی ست

تا تو مهجوری من خواسته ای، در کامم

تلخی دوری و شیرینی جان هر دو یکی ست

دل خراشانه لبم ناله عبث می سنجد

پلّه ی ناز تو و کوه گران هر دو یکی ست

با جگر تشنگی تیغ شکار اندازت

خون صید حرم و آب روان هر دو یکی ست

اشک گلگون نکند گر چمن آرایی من

چهره ی زرد من و برگ خزان هر دو یکی است

پیش شمشیر جفایی که سر تسلیمم

سختی جان من و سنگ فسان هر دو یکی ست

عمر اگر باخته ام نیست حزین افسوسم

در دیاری که منم سود و زیان هر دو یکی ست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
منوچهری

راست گویید که این قصه و این نادره چیست

وانکه آبستنتان کرد بگویید که کیست

این چه بیشرمی و بیباکی و بیدادگریست

جای آنست که باید به شما بر بگریست

سیف فرغانی

ای که در صورت خوب تو جمال معنیست

قبله روح از آن روی کنم کان اولیست

هرکرا قالب دل جان نپذیرفت از عشق

همچو تمثال بود، صورت او بی معنیست

ره نماینده همیشه بظلال عشق است

[...]

نظام قاری

جامه خوش ببر از دست گدایان نکنم

که بدوزند بمن کیسه که این بزازیست

فضولی

ای که از جهل مقید شده بر صورت

این صفت در روش اهل خرد بی معنیست

هر که شد واله صورت بهوای دل خود

هیچ گه ملتفت معرفت معنی نیست

هست طفلی که بتعلیم معلم ز کتاب

[...]

فصیحی هروی

گریه گردیده گدازست فصیحی گله چیست

کشتی نوح شکستن هنر طوفان است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه