گنجور

 
حزین لاهیجی
 

هزار رنگ گل داغ در کنار من است

جنون کجاست که جوش سیه بهار من است؟

ز خاک سوختهٔ خویش، دامن افشانی

کمینه سرکشی سرو پایدار من است

ز رشحهٔ قلمم زنده می شود دل و جان

زلال چشمه حیوان به جویبار من است

به خصم، عرصهٔ دعوی نمی دهد سخنم

که خامه در کف اندیشه، ذوالفقار من است

ز جا نخاسته بیجا، غبار هستی من

به جلوه در دل این گرد، شهسوار من است

ز خال کنج لبی رفته صبر و آرامم

سپند آتش غم جان بی قرار من است

حزین اگر به درازی کشد سخن چه کنم؟

سیاه مستی کلک سخن گزار من است