چه دولتی است که دردت نصیب جان من است!
همای تیر تو را، طعمه استخوان من است
تو خود به پرسش من لعل جانفزا بگشا
که قفل خامشی عشق، بر زبان من است
چه شدکه دسترس سیرگلبشانم نیست؟
بهار در قدم چشم خونفشان من است
عنان گسسته تر از شوق لامکان سیرم
سپهر بی سر و پا، گرد کاروان من است
رواست لاله اگر کاسه داشت پیش کفم
گلیست داغ،که مخصوص گلستان من است
حزبن ، ز خانه به دوشان این گلستانم
همیشه مشت پر خویش آشیان من است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف درد و رنج شاعر میپردازد که نتیجهی یک عشق ناگفتنی و غمانگیز است. شاعر با استفاده از تصاویری زیبا، احساسات عمیق خود را بیان میکند و از نبود دسترسی به زیباییها و شادیها شکایت دارد. او در پی یافتن پاسخهایی است که دلش را شفا دهد، و در عین حال از بیحوصلگی و ناتوانی در بیان احساساتش گلهمند است. شاعر خود را مانند گلی در باغی توصیف میکند که بدون دسترسی به زیباییها و عشق، در کثیفی و غم محصور مانده است.
هوش مصنوعی: چه دولتی است که موجب درد و رنج من شده است! تیر خوشبختی تو، به معنای بیپناهی من است.
هوش مصنوعی: به خودت دست بزن و به پرسشم پاسخ بده، زیرا که سخن عاشقانهای که در دل دارم، به خاطر سکوت و خاموشیام در گلو مانده است.
هوش مصنوعی: چرا نمیتوانم به گلهای زیبا دست پیدا کنم؟ بهار در نزدیکی من و در حال جاری شدن است، اما من نمیتوانم از زیباییاش بهرهمند شوم.
هوش مصنوعی: خود را از بند شوق رهایی یافتهام و به سفری بیحد و مرز رفتهام. آسمان بینظم و آرام نیز دور و بر من میچرخد و همچون کاروانی همراه من است.
هوش مصنوعی: اگر لالهای در کنارم باشد، زیبا و دلنشین است، مانند گلی داغ که فقط برای باغ و گلستان من است.
هوش مصنوعی: من همیشه در این باغ زیبا احساس تعلق و خانه دارم، زیرا دل و روح من به آن پیوسته است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گره گشای سخن خامه توان من است
خزانه دار روان خاطر روان من است
کشید زین من این دیزه هلال رکاب
از آنک شهپر روح القدس عنان من است
کنار و آستی کان چو بحر پر درشد
[...]
نتیجه ای که زافکار نیم جان من است
وبال چشم و دماغ و تن و توان من است
به روزنامه ی سودای من چنین منگر
مداد او همه از مغز استخوان من است
روانیِ سخن از سرعت تفکّر نیست
[...]
ز بس که گوش جهانی پر از فغان من است
به شهر بر سر هر کوی داستان من است
ز بیدلی، اگرم جان رود، عجب نبود
چو دل نمی دهدم آنکه دلستان من است
دعای عمر کنندم، ولی قبول مباد
[...]
ز دل زبانه آتش که در دهان من است
به شرح داغ دل آتشین زبان من است
به سان اره بنه تیغ خویش بر فرقم
به جرم آنکه به صد رخنه ز استخوان من است
کنی به داغ نشان سگان خود وین داغ
[...]
خیال مغبچگان تا درون جان من است
بکوی دیر مغان ناله و فغان من است
کمند زلف بتی این که ساختم زنار
درون دیر بهر بزم داستان من است
به بین بصافی ساغر درو به حمرت می
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.