گنجور

 
حزین لاهیجی
 

در کوچهٔ آن زلف مده راه صبا را

آشفته مکن مشت غبار دل ما را

محروم گلستان نبود مرغ اسیرم

تا سوی قفس راه نبسته ست صبا را

جز ناز تو کز لطف دهد تن به نیازم

با شاهکه دیدهست هم آغوش گدا را؟

مغروری شمع تو به حدّیست که در بزم

پروانهٔ سوزش ندهد بال هما را

گشتند ز حسن تو تسلّی به تجلّی

کوته نظران مهر گرفتند، سها را

خوبان، چه گروهید که با دعوی انصاف

در شهر شما، کس نخرد جنس وفا را

ظالم برسان مژده، گر افتاد گذارت

از کوی کسی کش سر ما نیست، خدا را

پیچیده حزین غلغله در گنبد گردون

از بس که رسا زد نی کلک تو نوا را