امیررضا در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰:
بسیار غزل زیبایی است. اتفاقا طوطی در پایتخت 4 هم مدام این شعر را تکرار می کرد.
دکتر ترابی در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:
.........
تنگ است براو، هر هفت فلک
چون می رود او ، در پیرهنم؟
می گفت که تو چنگ منی
من ساختمت، چونت نزنم؟
.......
من چنگ توام، بر هر رگ من
زخمه بزنی، زخمه نزنی، من تن تننم.
روزگار وصل بوده است، شوریدگی و شیدایی و شمس رگ جان بلخی را چنان بر سرطرب می آورده که خود نیز زخمه عشرت می زده است
این غزل را اما، در غم دوری شمش تبریز سروده است.
روزگار فراق، و مولانا در آرزوی شکر خایی او، دلتنگ از همرهان ناهمراه ، درخانه به روی غیر بسته ،باز آمده از جملگی، تنها ، با یاد او نشسته است.
دوری معشوق و انده انتظار چنانش می افسرد که همزبان با رباب خانه اش در تب و تاب دست و کناری ،زخمه ای ، خود رباب میشود.
من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است....
ابوالحسن سلیمانی تپه سری در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۱۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۵:
در بیت اول به تناسب عود و شکر توجه کنید.وقتی که عود می سوزاندند برای ماندگاری بیشتر بوی عود مقداری شکر در مجمر می ریختند.
arpej در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۷:
1) در بیت اول به نظر حالت سوالی از نظر وزنی و معنائی صحیح تر می باشد "تدبیر به تقدیر خداوند به چه ماند؟" (استفهام انکاری)
2) در بیت دوم ظاهرا اشتباه املائی وجود دارد
" حیلت بکند لیک خدائی نتواند"
3)در بیت پنجم برای وزن صحیح شعر می بایست "و" اضافه شود:
"شه را تو شکاری شو و کم گیر شکاری"
ناشناس در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۷:
تدبیر به تقدیر خداوند به چه ماند؟!
دکتر ترابی در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۳۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:
جناب شایق
هرگز ! ، تنها یک شوخی بود.
شایق در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۳۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:
با سلام دکتر جان تا این اندازه دیگر بیری نیست خرفتیست اگر خدای نا کرده به شما بر خورد و ناراحت شدید لطفا داستان زیر را بخوانید بادشاهی راه معده اش بند امدبطوریکه معده به حد انفجار رسید و دکتری را به بالین او اوردند تشخیص دکتر اماله بود ( از راه مقعد معده را تخلیه کردن ) خلاصه دکتر با هزار ترس و لرز به شاه گفت باید اماله شوید شاه نیم خیز شد و با صدای کلفت گفت کی ؟ من ؟ دکتر گفت نه قزبان خودم را گفتم شاد باشی
غلام در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴:
سلام، حرکت شاه قلعه تاریخ اختراعش به کمتر ازچهار قرن می رسد...پس منظور حافظ نمی توانسته این بوده باشد،در میان اجزای صورت لب از مخاطب و چشم از فاعل (حافظ در اینجا) می توانند شاه محسوب شوند،پس چشمک زدن، ارتباط برقرار نمودن و لب گرفتن،فرصتی ست که از دست رفته در بازی ایام و غفلت حافظ...تمپ وصال را از دست داده.
دکتر ترابی در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۲۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:
جناب شایق،
فرمودید نخستین نشانه پیری چیست؟؟؟
مرتضی (باران) در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۵۴ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:
که جان در غصه دارم در جان
که جان در غصه دارم " غصه " در جان
شایق در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۹:۱۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:
با سلام و سلام وبژه خدمت جنابان عزیز و گرامی اقایان شمس و دکتر ترابی علامت سالخوردگی و بیری سه چیز است 1_ فراموشی 2 _ متاسفانه دو دیگر را فراموش کردم انشا الله هر دوی شما دلی جوان و بر اانرژی داشنه باشید و سالهای سال شادکام روزگار سبری کنید حق یارتان باد
حمیدرضا در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۸:۴۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۲:
ابوهریره: وی با بچه گربهای مانوس بود و بچه گربه در زبان عربی هریر گفته میشود و پیامبر با مشاهده این وضع او را ابوهریره نامید.
ابوهریره به کنیهاش معروف است و با آن شناخته میشد و کنیهاش بر اسمش غالب آمده و تقریباً نام او به فراموشی سپرده شده بود.
محمد در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۷:۵۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۲ - تفسیر قوله علیهالسلام موتوا قبل ان تموتوا بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی کی ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما:
مرگ بر نفس یا خویشتن که مولانا بارها و به اشارات فراوان به آن پرداخته تنها راه رهایی انسان از اسارت نفس می باشد.
دکتر ترابی در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۵:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:
زخمه همان است که به عربی مضراب میگویند و برخی سازهای زهی را با آن میبوازند از آن همه رباب را که ساز دلخواه بلخی بوده است و
عثما ن باید همان شرف الدین عثمان نوازندهی بنام رباب و از یاران شاعر بوده باشد.
بابک در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۵:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:
می بخشید،
منظور از ژرفایش را عمق نباشد آنکه ژرفایش را پایان نباشد، و نه آنکه عمیق نباشد..
بابک در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۴:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:
با سلام،
محمد حسین گرامی در مورد سوالات شما:
2- رباب سازی است از خانواده تنبور و تار که در خوارزم و خراسان رایج بوده و هنوز هم در افغانستان بر پاست.
3- زخمه عثمان به گمانم اشاره به زخم خلیفه سوم که در اثر آن جراحت از جهان رفت می باشد.
4-زخمه رحمان اشاره به نام مبارکی است که پس از آن الرحمان و الرحیم آید، در اینجا سراینده آوازه های رحمت الهی را توسط نوایی که از رباب عشق بلند شده بگوش شنیده.
*****
در رابطه با بیت:
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خُرد
کان عقیق نادر ارزانم آرزوست
- خُرد دارای دو معنی است :
1-کوچک، کم ارزش
2-شکسته، خرد شده (مانند انگشتری که عقیقش شکسته)
که هر دو در اینجا صدق می کنند.
*
-در سر تاسر غزل از ابتدا تا انتها چنین مقدار توقفی(4 توقف) را ندیدم:
کانِ(توقف کوتاه)عقیقِ(توقف کوتاه)نادرِ(توقف کوتاه)ارزانم (توقف کوتاه) آرزوست
بلکه هیچ جا در سرتاسر غزل بیش از دو توقف را متوجه نشدم:
کان عقیقِ(توقف کوتاه) نادرِ(توقف کوتاه) ارزانم آرزوست
که توافق با الباقی غزل دارد، و آنکه در بیت بعدی اشاره به چنان گوهر نایاب می کند.
*****
اینگونه روایات و حکایات داستانی و قصه ها "که این دو را چنان دیداری اتفاق افتاد که سپس این به او اخم کرد و او از آن قهر..." ،که جز روایات و قصه های عوام نیست، به کنار؛ در تعجبم که مایی که پس از نزدیک به هشت قرن زبان مولانا را تا حدودی (کم) می فهمیم و آن مقدار ما را به اوج اعلی می کشاند چطور شیخی را که افصح المتکلمین و شیخ اجل و پدر فارسی نوین نام داده اند آنقدر خنگ و خرفت می پنداریم. که نه تنها کلام مولانا را نمی فهمیده و به اوجی کشانده نمی شده، بلکه او را نفی و نهی نیز کرده؟
شاید این بدان دلیل است که زبان شیخ آنقدر سهل و روان (ممتنع) است که خواننده به گمراهی می پندارد محتوی آن نیز ساده و سبک است. بد نیست سری بزنیم به اشاراتی از شادروان فروغی، که عمری را با آن سپری کرد، در این باب:
... حسن سخن شیخ خاصه در شعر نه تنها بیانش دشوار است ادراکش هم آسان نیست.
....چون آب زلالی که در آبگینه شفاف است، اما از غایت پاکی وجودش را چشم ادراک نمی کند.
....ملایمتش با خاطر مانند ملایمت هوا با تنفس است که در حالت عادی هیچ کس متوجه روح افزا بودنش نیست.
....از اینرو هر چند اکثر مردم شعر سعدی را شنیده.... کمتر کسی است که براستی خوبی آن را درک کرده باشد و غالباً ستایشی که از او می کنند تقلیدی است.
....پی بردن به مقام شیخ با داشتن ذوق سلیم وتتبع در کلام فصحا، پس از مطالعه و تأمل فراوان میسر می شود.
.... جوانان و عوام هم از شعر سعدی محظوظ می گردند، ولی آنچه پیر دانشمند(دانا) به شرط دارا بودن صفات لازم از آن در می یابد چیز دیگریست که گفتنی نیست.
.... وجود سعدی را از عشق و محبت سرشته اند... اما چون به عشق می رسد شور دیگری می یابد.
....هیچ کس نه عالم عشق را بمانند سعدی درک کرده و نه به بیان آورده.
....عشق پاک و تمامی است که برای مطلوب از وجود خود می گذرد و خود را برای او می خواهد، نه او را برای خود.(برای آنان که نمی دانند بزرگترین و سخت و تقریباً ناممکن ترین قدم)
....عشق او از مخلوق آغاز می کند ولی سر انجام به خالق می رسد، از این روست که می فرماید: "عشق را آغاز هست انجام نیست"...
**
هر کسی را نظری مبارک باشد ولی اگر با کمی تحقیق و تفحص همراه گردد از این گونه چرندیات کمتر خواهیم شنید.
*****
اما دیگر دوستانی که نظر داده اند لطفاً راهنمایی بفرمایند:
که بر چه مبنای قیاس و اندازه گیری، بحری چون بحر مولانا را که ژرفایش را عمق نباشد و آنرا نتوان در خود قیاس کرد چه رسد با دیگری، با بحری چون بحر سعدی که ژرفای آنرا نیز عمقی نباشد و آنرا نیز نتوان قیاس در خود کرد چه رسد با دیگری، با یکدیگر قیاس و اندازه گیری کرده و سپس مدالهای طلا و نقره المپیکی را خیرات می کنند؟ همین گونه بحر حافظ را؟
سپاس گذار می شوم.
پارسا رحمانی در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۳:۵۱ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۳ - حکایت در معنی سفاهت نااهلان:
با سلام و سپاس فراوان خدمت شما عزیزان ، اگر این دو بیت را اصلاح کنید بسیار بهتر می شود :
تو بر داشتی و آمدی سوی من
همی در [خلاندی] به پهلوی من
هنوز آنچه گفت از بدم اندکی است
از آنها که من دانم [از] صد یکی است
بابک در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۶:
بهروز گرامی،
اگر اشتباه نکنم پیش چراغم می کَشی و یا می کِشی باشد و نه می کُشی.
کمال در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶:
باسلام وتبریک به پایان رسیدن مذاکرات هسته ای چندکشورجهان،
(5+1)که بیاری ایزدمتعال به نفع کشورپهناورایران به اتمام رسید.
فالی جهت این غزل راتهیه دیده ام که عین آن اینچنین است :
ای صاحب فال،ازکینه دست بردارونسبت
به اطرافیان بغض ودشمنی نداشته ،،،،،،،،،،
باش به آنهامهربورزوگرنه رنجهای ،،،،،،،،،،،،،
بسیاری گریبانگیرتومی شود،سختی ها،،،،
راتحمل کن وبه آینده خوش بین باش،،،،،
وبرای آنکه راحت زندگی کنی به خوبیها،،
توجه کن.
یاعلی مدد،شب خوش
شایق در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹: