گنجور

حاشیه‌ها

مژده در ‫۱۰ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۴۷ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۱ - در مدح علی‌بن محمد:

سلام به همه ادب دوستان گنجور
این شعر یک قصیده است و موضوع بیشتر قصاید هم مدح است
قصاید معمولا ابیات زیادی دارند . ساختمان قالب قصیده هم بدین شکل است که ابتدا شاعر مقدمه چینی میکند که به آن تغزل یا تشبیب گویند که این مقدمه توصیف یک چیزی است مثلا بهار که به آن بهاریه گویند خزان که خزانیه گویند شراب که به خمریه و... و بعد شاعر با اوردن بیت گریز یا تخلص شروع به مدح پادشاه مذکور می کند و در آخر قصیده هم دعا به جان ممدوح میکند که تا ابد زنده باشد که به دعای تابید گویند که اگر با شرط بیاید شریطه می نامند

سینا در ‫۱۰ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۲۲ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » تصنیفها » باد خزان (در افشاری):

به نظر می‌رسد که در مصرع دوم بیت اول، عبارت «چهره گل «نهان» شد» درست‌تر باشد.

مهدی کاظمی در ‫۱۰ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۲۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷۲ - نظر کردن شیر در چاه و دیدن عکس خود را و آن خرگوش را:

چونک شیر اندر بر خویشش کشید
در پناه شیر تا چه می‌دوید
همینکه شیر خرگوش را در اغوش گرفت باهم و در پناه شیر تا چاه دویدند
چونک در چه بنگریدند اندر آب
اندر آب از شیر و او در تافت تاب
تا توی اب رو نگاه کردن بازتاب خودشون رو دیدن
شیر عکس خویش دید از آب تفت
شکل شیری در برش خرگوش زفت
شیر به اب چاه در نگریست و دران شیری را دید که خرگوش فربهی در بغل گرفته
چونک خصم خویش را در آب دید
مر ورا بگذاشت و اندر چه جهید
تا دشمن خودش رو در اب دید خرگوش رو رها و کرد و در اب پرید...
در اینجا اشاره ای دارد که دشمن خویش خود شخص است و در درون ادمیست
در فتاد اندر چهی کو کنده بود
زانک ظلمش در سرش آینده بود

شیر افتاد تو چاهی که خودش از روی جهلش ان را کنده بود و چونکه در سرش فکر ظلم و ستم بود
چاه مظلم گشت ظلم ظالمان
این چنین گفتند جملهٔ عالمان
جای ستمکاران تاریکی چاه است تمامی بزرگان اینچنین گفتند اشاره ای به حدیثی بدین مضمون که بترسید از ستم که روز رستخیز بصورت تاریکی (مانند چاهی) تجسم یابد ....
هر که ظالم‌تر چهش با هول‌تر
عدل فرمودست بتر را بتر
واقعیت این است که هر چه ستم بیشتری بکنیم چاه هولناکتری برای خودمون کندیم و قانون عدالت و روح عدالت بر این مبناست که و هر عملی بازتاب عمل خودمان باشد و هرچقدر بدتر باشد سزای ان نیز بتر است
ای که تو از جاه ظلمی می‌کنی
دانک بهر خویش چاهی می تنی
ای انکه با ستمکاری داری چاه میکنی بدانکه چاه را برای خود میکنی و دامی برای خود میبافی
گرد خود چون کرم پیله بر متن
بهر خود چه می‌کنی اندازه کن
این ستم را تا حدی کن که تاوان ان سخت است اندازه ای این پیله را دور خودت بپیچ که دران غرق خواهی شد ...
مر ضعیفان را تو بی‌خصمی مدان
از نبی ذا جاء نصر الله خوان
خیال نکن ضعیفان همیشه تسلیم تو اند و قدرت دشمنی ندارند
مصرع دوم هم ایه ای ایست با این مضمون
:انگاه که پیروزی دشمن در رسد....
گر تو پیلی خصم تو از تو رمید
نک جزا طیرا ابابیلت رسید
اگر از حیث قدرت همچو فیلی باشی و دشمنانت ازتو بهراسند بدانکه توسط پرندگانی کوچک و ضعیف اندام کیفر خواهی شد

سعید در ‫۱۰ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۰۵ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۵:

شب غم تا به عدم راه برد دل هر گام
آتشی را به راه عدم افروخته ایم

م. ح .گ در ‫۱۰ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۵۷ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » حکایت بط » حکایت بط:

«شستم از دل کاب همدم داشتم» نه هم دم. (تصحیح روشن)
---
پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

Hamishe bidar در ‫۱۰ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۱۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۹ - داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت می‌راند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر می‌کرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور و با خر جمع شد بی‌کدو و هلاک شد به فضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوم‌اند ملعون نه‌اند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب:

کی شود دریا ز پوز سگ نجس
کی شود خورشید از پف منطمس
حکم بر ظاهر اگر هم می‌کنی
چیست ظاهرتر بگو زین روشنی
جمله ظاهرها به پیش این ظهور
باشد اندر غایت نقص و قصور
هر که بر شمع خدا آرد پف او
شمع کی میرد بسوزد پوز او
چون تو خفاشان بسی بینند خواب
کین جهان ماند یتیم از آفتاب
موجهای تیز دریاهای روح
هست صد چندان که بد طوفان نوح
لیک اندر چشم کنعان موی رست
نوح و کشتی را بهشت و کوه جست
کوه و کنعان را فرو برد آن زمان
نیم موجی تا به قعر امتهان
مه فشاند نور و سگ وع وع کند
سگ ز نور ماه کی مرتع کند
شب روان و همرهان مه بتگ
ترک رفتن کی کنند از بانگ سگ

کامبیز درودیان در ‫۱۰ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۸:

دوست عزیز ایرانی، این غزل از حضرت مولانا میباشد.

فرهاد میم در ‫۱۰ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۹:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

سلام ب گنجوری های گرامی
سپاس از کار ارزشمندتان

احمد آذرکمان در ‫۱۰ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۹:۵۷ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد اول » حدیث جوانی:

موی سپید را فلکم رایگان نداد
حال و هوای من در مواجهه با این غزل :
"جمعه کیلویی چند ؟ "
آستینایِ مزرعه بالاس و طعمِ سُرمه ایِ آسمان آماده ی چشیده شدن . باد از تیر بَرقا بالا می رِه و یه دونه از جمعه ها رو پایین می اندازه . جمعه ، جمعه ، جمعه یعنی یه سفره دُورِهمی . جمعه یعنی یه دهن پُرِخدابیامرزی.
ریحون نداری ؟ بو کباب می آد . زنبیلِت رو نَیُوُردی ؟ گوشه چادُرِت را بیار .
نمازت را بخون بعد بیا غذا بخور وگرنه سنگین می شی ها .
نمی شه کمی بیش تر بخوابم آخه امروز جمعه س .
نه نشد که بخوابم به جاش تا تونستم بزرگ شدم . بزرگ شدن ، من رو از خیلی ها دُزدید یا فرقی نمی کُنه خیلی ها رو از من .
پاشو دراز نکِش وسطِ جمع . پاتو جمع کُن . یه چیزِ دُرُست و حسابی پات کُن جلو چند تا نامَحرم .
اینا تار عنکبوت نیس گوشه ذهنم . اینا یه عالَم خاطره ی پاره پورَس آویزونِ ذهنم ، اگه یه کم چَسب ... نه پاره پورگی بِهشون می آد ، چَسب طعمشون رو عوض می کُنه ...
فاتحه ، خِیراتی ، بُغضای ریش ریش ...
می دونی تَه کوچمون دیگه صِیفی جات نمی کارن . تَه کوچمون مهندسا و کارگرا دارن آشپزی می کُنَن . غذاهاشون طعمِ گِل می ده ، طعمِ آهن ، طعمِ آپارتمون ...
من دلم حیاط می خواد . من دلم موزاییکای طرحِ قدیم می خواد .
باد اما باد هنوز وفادار است . اشتباه نکن این مویه ی باد است نه زوزه ی باد . باد پَرپَرِه یاد توست لای دفترایِ کاهی و کم رمقِ روزگار .
راستی این روزها جمعه کیلویی چند ؟
آهان یادم نبود کِرکِره ای که بی یادِ تو بالاست رزق ندارد .
چه کوشش بیهوده ای !
" احمد آذرکمان . سیزدهم آذر 1394"

محسن حیدرزاده جزی در ‫۱۰ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۹:۱۱ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹:

در بیت دوم طاهرا لیلی درست است ، بسمل هم با این املا صحیحتر به نظر می رسد.

محسن حیدرزاده جزی در ‫۱۰ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۹:۰۹ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹:

در بیت دوم ظاهرا لیلی درست است بسمل هم با این املا صحیحتر به نطر می رسد.

ناشناس در ‫۱۰ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۷:۰۲ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۷:

چرا هر کامنتی (حاشیه ای) رو چاپ می کنید؟؟؟؟
---
پاسخ: با تشکر، مورد حاوی کلمات رکیک حذف شد.

ناشناس در ‫۱۰ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۳:۴۳ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۲۳:

بیت 6 زمزمه "لو کشف" احتمالا اشاره به حدیث امام علی دارد که فرمود:
لو کشف الغطا ما ازددت یقینا(اگر پرده ها کنار رود یقین من افزوده نشود)
لخلخه "من عرف" هم گویا اشاره به حدیث من عرف نفسه فقد عرف ربه باشد که هم از حضرت محمد و هم از حضرت علی نقل شده است. و بیشتر احتمال دارد -با قرینه لو کشف- اشاره باشد به حدیث:
"من عرف علیا و احبه بعث الله الیه ملک الموت کما یبعث الی الانبیاء"
شاید حافظ این بیتش را که می گوید:

حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف
با نگاه به بیت آخر این شعر خاقانی سروده باشد.

ناشناس در ‫۱۰ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۳:۲۶ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲ - مناجات:

امیر رضا؛ این شعر شهریار هم که در ستایش امام علی است باید در گنجور باشد که نیست.
یا علی نام تو بردم نه غمی ماند و نه همّی-بـابـی انـت و امـّی
گوئیا هیچ نه همی به دلم بوده نه غمّی-بـابـی انـت و امّـی
....

محمد در ‫۱۰ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۳:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹:

بر آن زشت بخندید که او ناز نماید
اینجا منظور از ناز و سجده نکردن شیطان

همیشه بده کار؟ در ‫۱۰ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۵۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸:

از گرانسنگی نمی‌جنبم ز جای خویشتن
تیغ اگر چون کوه بر بالای سر باشد مرا
ممنون بابت مجموعه زیبائی که از صائب در دست رس عموم قرار داده ای.

نوید بیاض در ‫۱۰ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۴۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۱:

رفتنت آبشار را ماند
چه دلهای بیمار را ماند
رفته رفته به سویم چو دیدی
در دلم انتظار را ماند
از صباح تهفهء دارم ای دوست
بوی زلف آن یار را ماند
آن نخستین نگاه خموشش
در خزانم بهار را ماند
رفت و هرگز نگفت بر سر من
آن چه شبهای تار را ماند
جز فراق بیش چیزی ندیدم
کز عشقش یادگار را ماند
قسمتم بود و حرفی ندارم
که چنین روزگار را ماند

امیر در ‫۱۰ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۱۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶:

ارزش عمررا میخواهد بیان کند که تکرارشدنی نیست وقتیکه میگویند عمرطلاست قیاس کوچکی است طلا درعین اینکه کمیاب گران بهاست ولی بازیافتنیست ولی عمریک باراست وهرگز پیدانمشود

احمد در ‫۱۰ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۴۹ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۵:

فقط محسن چاووشی از پس این شعر زیبا برمیاد صدا محزون و عالیه چاووشی معرکس
اینقدر با این آهنگ گریه کردم!!!!

شایان در ‫۱۰ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۱۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲:

چون عهده نمی شود کسی فردا را
حالی خوش کن تو این دل شیدا را
می نوش به نور ماه ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد مارا
لطفا تصحیح شود

۱
۴۲۴۴
۴۲۴۵
۴۲۴۶
۴۲۴۷
۴۲۴۸
۵۷۰۰