گنجور

حاشیه‌گذاری‌های ر.غ

ر.غ

تاریخ پیوستن: ۸م اسفند ۱۴۰۲

مترجم انگلیسی - فارسی

آمار مشارکت‌ها:

حاشیه‌ها:

۶۷

ویرایش‌های تأیید شده:

۲


ر.غ در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۴۷ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۶:

همین که از برم آن سروِ سیمبر برخاست
هزار نالهٔ دلسوزم از جگر برخاست
درآمد از درم اقبال چون بَرم بنشست
برآمد از سرم آتش چو از نظر برخاست
نه آتشیست که ساکن شود به آبِ سرم
که هر نفس که زدم شعله بیشتر برخاست
اگر به خانه نشستست وگر برون آمد
نهان و پیدا زو فتنهٔ دگر برخاست
عتاب گرم شد و جنگ سخت اگر بنشست
قیامت آمد و طوفان برفت اگر برخاست
برآرم از گهرِ چشم هر سحر طوفان
که دید طوفان کز کثرتِ گهر برخاست
به هرزه با کمرش در میان نهادم جان
چو کوهکن که هلاکش هم از کمر برخاست
همه خلافِ مرادست اقتضایِ قضا
زمانه از سر پیمانِ ما مگر برخاست
به پای مردیِ عقلم امیدها بودی
همین که عشق در آمد ز در به سر برخاست
نفس نفس که بر آمد ز روزنِ حلقم
ز دودِ آتشِ دل در هوا شرر برخاست
خنک وجودِ نزاری که در میانِ بلا
نشست ایمن و از معرضِ خطر برخاست
چه التفات کند بعد از این ز وصل و فراق
کنون که این حُجباتش ز رهگذر برخاست

ر.غ در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۴۲ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۷:

به دیدار توام چندان نیازست
که شرحش چون شبِ هجران درازست
دگر خوابم نمی‌گیرد که تا روز
همه شب چشمم از اندیشه بازست
نیازم در نمی‌گیرد همانا
درِ امّید مشتاقان فرازست
تو می‌دانی و من اسرار معلوم
کسی دیگر نداند کاین چه رازست
وفا می‌کن که جانِ اهل معنی
فدایِ راهِ یارِ پاکبازست
بناز از کامرانی بر جوانی
که بر ماهت به خوبی جای نازست
مرا بر صبر تلقین می‌کند عقل
ولیکن عشق می‌گوید مجازست
برآید کارها بی سعی مخلوق
نیاز بیدلان با بی نیازست
ز مولا استعانت کن نزاری
که در هر حال مولا کارسازست

ر.غ در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۸ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۷ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲۳:

در عمل طربگران معنی ساحری نگر

ر.غ در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۸ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۹ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲۳:

با سلام لطفا رغبت را رغبتت کنید در این بیت: رغبتت ار به بوستان نیست به گورخانه رو

ر.غ در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۵۴ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۲۳ - امام کیست:

با سلام. سوز نگر نادرست است. سوزنگر باید باشد در مصراع پایانی.

 

 

ر.غ در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۲ دربارهٔ عطار » مظهرالعجایب » بخش ۷۴ - در بیان خبر دادن از جلوۀ ظهور مولوی رومی قدس سره:

از عطار تونی است.

ر.غ در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۰۸ دربارهٔ ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:

ما بدین بحر نه از بهر شناه آمده‌ایم. با سلام در متن بهر را بحر نوشتید.

ر.غ در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۴۳ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰۴:

هر که جگرگوشه‌ای دارد و جانانه‌ای
در نظرش مصر دان هست چو ویرانه‌ای
خاصه که تو دلبری شنگِ جهانی که نیست
در صدفِ روزگار همچو تو دردانه‌ای
مطلعِ خورشید چیست رویِ تو دیدن صباح
دولتِ آن کش بود همچو تو هم‌خانهای
شعله شمعِ رخت در دلم آتش فکند
چیست به جز سوختن حاصلِ پروانه‌ای
لایقِ حضرت نئم معترفم معترف
تا چه کند عاقلی صحبتِ دیوانه‌ای
قدرِ تو نشناختم زان برمیدی ز من
حیف بود آشنا بر درِ بیگانه‌ای
قصّه شیرین و گل حسنِ تو منسوخ کرد
چند توان گفت باز بیهده افسانه‌ای
غصّه دردِ فراق عرضه کنم پیشِتو
گر بُوَدم خلوتی با تو به گوشانه‌ای
جانِ نزاری به لب می‌رسد از عشقِ تو
چند کند احتمال پُر شده پیمانه‌ای

ر.غ در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۰۰ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۹:

یارم ز در درآمد و بر من سلام کرد
درباب التفات بسی احترام کرد
دل خود نبود با من و جانم ز بس شتاب
بر پای جست و از سر عزت سلام کرد
پیشش به سر دویدم و دربرگرفتمش
حالی فرو نشست و هوای مدام کرد
گفتم به خون رز مشو آلوده زینهار
حیزی چه می کنی که خدایش حرام کرد
گفتا حرام کرد ولی بر حرام خوار
کو اقتدا به پختن سودای خام کرد
بر مردم خبیث حرام است از آن سبب
ام‌الخبائثش ز پی خبث نام کرد
بر پاک نفس پاک رو پاک زاد کی
آب حیات نهی خلاف کرام کرد
هر کو نهاد پای ادب در حریم عشق
تعظیم یک قنینه به صد احتشام کرد
در ده بیار از آن که به تاثیر خاصیت
بسیار گردنان را سر زیر گام کرد
آن صیقلی که از دل و چشم جوان و پیر
بزدود زنگ ظلمت و آیینه‌فام کرد
صاحب حمایتی که ز بهر پناه خلق
خم خانه را به مرتبه دارالسلام کرد
القصه چون به حجت و برهان معنوی
رمزی به من نمود و بر آن التزام کرد
جامی به دست دادمش از شیشه و شراب
بر فوز کاسه یی دوسه پی هم تمام کرد
عزم نشاط کرد و سر طوف باغ داشت
درد خمار داشت مداوا به جام کرد
چون گرم شد دماغش از آن آتش روان
یاد بساط حضرت مولی‌الانام کرد
از روی ماه پرتو وان زلف قیر‌فام
نظاره‌گاه من صفت صبح و شام کرد
بر پای خاست از سر تعجیل و گفت هان
رفتم که پیش ازین نتوانم مقام کرد
بیدار باز بودم و گفتم نزاریا
هرگز کسی به حبل خیال اعتصام کرد
خوابی چنین خوش است ولی بر خلاف وصل
هجران بسی ستم ز پی انتقام کرد

ر.غ در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۴ دربارهٔ اسیری لاهیجی » اسرار الشهود » بخش ۲۵ - عارفی که در صحرا به سردی هوا دچار شده به طلب آتش سوی ده می‌دوید:

عارفی می‌رفت یک روزی براه

بود صحرا و نبود آنجا پناه

ابر پیدا گشت و باریدن گرفت

جامه‌اش تر گشت و چاییدن گرفت

می‌دوید از دست باران آنچنان

که تو گویی کرد دشمن قصد جان

چون در آن صحرا از سرما گذشت

یک ده ویران بدید آن سوی دشت

او ز هول جان بسوی ده شتافت

تا تواند او ز سرما چاره یافت

چون رسید آنجا ، بگرد ده دوید

عاقبت یک خانه معمور دید

بر در خانه رسید آواز داد

صاحب خانه جوابش باز داد

در زمان آمد برون کردش سلام

عارفش گفتا : علیکم السلام

پس تواضع کرد او با میهمان

اندرون خانه بردش در زمان

باز پرسید : از کجاها میرسی

کرد از احوال او پرسش بسی

گفت سرما خورده ام آتش بیار

نیست پروای سخن معذور دار

گویا در خانه‌اش آتش نبود

رفت تا بستاند از همسایه زود

بستد آتش را سوی خانه شتافت

خرقه دید آنجا و مهمان را نیافت

در تعجب ماند از آن حال غریب

پیش او آمد خیالات عجیب

آتشی افروخت تا بیند که چیست

آن مگر «جن» بود یا نی خود، پریست

لحظه‌ای شد خرقه جنبیدن گرفت

میهمان در خرقه لرزیدن گرفت

آمد و در پیش آتش خوش نشست

صاحب خانه ز حیرت لب ببست

هر زمان نوعی خیالش آمدی

دمبدم زین حال حیرانتر شدی

عاقبت پرسید او از میهمان

گو کجا بودی ؟ مدار از من نهان

زانکه حیرانم درین کار عجب

واقفم گردان ز اسرار عجب

گفت مهمانش که ما را سرد بود

از غم سرما دلم پر درد بود

چونکه تو دیر آمدی گفتم روم

تا که گرم از آتش دوزخ شوم

بهر آتش زود در دوزخ شدم

هر طرف جوینده آتش بدم

هفت دوزخ گشتم و آتش نبود

من نه آتش دیدم و نه نیز دود

در عجب ماندم که آن آتش کجاست

دوزخ سوزان ز آتش چون جداست ؟

عاقبت با مالک دوزخ عیان

گفتم از آتش بده ما را نشان

سوی آتش بهر حق، شو  رهبرم

تا مگر از دست سرما جان برم

گفت مالک: نیست اینجا آتشی

تو مگر دیوانه یا سرخوشی

گفتمش: دیوانه و سرخوش نیم

گو خبر ز آتش که جویای ویم

بر نشان آتش ، اینجا آمدم

من ندیدم آتش و حیران شدم

انبیا دادند از دوزخ نشان

ز آتش سوزان به خلقان جهان

آن نشان انبیا چون کذب نیست

مشکلم حل کن بگو احوال چیست؟

گفت : آری آن نشانها راستست

تو یقین میدان که شک برخاستست

نیست اینجا آتشی بشنو زمن

هر کسی آرد خود آن با خویشتن

آن یکی از آتش شهوت بسوخت

وان یکی از کینه ، آتش بر فروخت

آتش هر یک بود نوعی دگر

فهم گرد آور که تا یابی خبر

آتش دوزخ بدان که خشم تست

با تو گفتم من سخنهای درست

هفت دوزخ چیست؟ اخلاق بدت!

هشت جنت هست اعمال خودت

زینهار ای جان من صد زینهار

نیک کن پیوسته، دست از بد بدار

زانکه هر چه اینجا کنی از نیک و بد

مؤنست خواهد شدن اندر لحد

آن مشقتهای جمله انبیاء

وان ریاضتهای جمله اولیاء

کی عبث باشد بگو ای بی خبر!

دیده گر داری در آن حکمت نگر

آنچه گفتم هست از عین‌الیقین

نی باستدلال و تقلیدست این

ر.غ در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۰۱ دربارهٔ صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۶۵ - حکایت:

عارفی می رفت یک روزی براه

بود صحرا و نبود آنجا پناه

ابر پیدا گشت و باریدن گرفت

جامه اش تر گشت و چاییدن گرفت

می دوید از دست باران آنچنان

که تو گویی کرد دشمن قصد جان

چون در آن صحرا از سرما گذشت

یک ده ویران بدید آن سوی دشت

او زهول جان بسوی ده شتافت

تا تواند او زسرما چاره یافت

چون رسید آنجا ، بگرد ده دوید

عاقبت یک خانه معمور دید

بر در خانه رسید آواز داد

صاحب خانه جوابش باز داد

در زمان آمد برون کردش سلام

عارفش گفتا : علیکم السلام

پس تواضع کرد او با میهمان

اندرون خانه بردش در زمان

باز پرسید : از کجاها میرسی

کرد از احوال او پرسش بسی

گفت سرما خورده ام آتش بیار

نیست پروای سخن معذور دار

گویا در خانه اش آتش نبود

رفت تا بستاند از همسایه زود

بستد آتش را ، سوی خانه شتافت

خرقه دید آنجا و مهمان را نیافت

در تعجب ماند از آن حال غریب

پیش او آمد خیالات عجیب

آتشی افروخت تا بیند که چیست

آن مگر « جن » بود یا نی خود ، پریست

لحظه ای شد خرقه جنبیدن گرفت

میهمان در خرقه لرزیدن گرفت

آمد و در پیش آتش خوش نشست

صاحب خانه ز حیرت لب ببست

هر زمان نوعی خیالش آمدی

دمبدم زین حال حیران تر شدی

عاقبت پرسید او از میهمان

گو کجا بودی ؟ مدار از من نهان

زانکه حیرانم درین کار عجب

واقفم گردان ز اسرار عجب

گفت مهمانش که ما را سرد بود

از غم سرما دلم پر درد بود

چونکه تو دیر آمدی گفتم روم

تا که گرم از آتش دوزخ شوم

بهر آتش زود در دوزخ شدم

هر طرف جوینده آتش بدم

هفت دوزخ گشتم و آتش نبود

من نه آتش دیدم و نه نیز دود

در عجب ماندم که آن آتش کجاست

دوزخ سوزان ز آتش چون جداست ؟

عاقبت با مالک دوزخ عیان

گفتم از آتش بده ما را نشان

سوی آتش بهر حق ، شو رهبرم

تا مگر از دست سرما جان برم

گفت مالک: نیست اینجا آتشی

تو مگر دیوانه یا سرخوشی

گفتمش : دیوانه و سرخوش نیم

گو خبر ز آتش که جویای ویم

بر نشان آتش ، اینجا آمدم

من ندیدم آتش و حیران شدم

انبیا دادند از دوزخ نشان

ز آتش سوزان به خلقان جهان

آن نشان انبیا چون کذب نیست

مشکلم حل کن بگو احوال چیست ؟

گفت : آری آن نشانها راستست

تو یقین میدان که شک برخاستست

نیست اینجا آتشی بشنو زمن

هر کسی آرد خود آن با خویشتن

آن یکی از آتش شهوت بسوخت

وان یکی از کینه ، آتش بر فروخت

آتش هر یک بود نوعی دگر

فهم گرد آور که تا یابی خبر

آتش دوزخ بدانکه خشم تست

با تو گفتم من سخنهای درست

هفت دوزخ چیست ؟ اخلاق بدت !

هشت جنت هست اعمال خودت

زینهار ای جان من صد زینهار

نیک کن پیوسته ، دست از بد بدار

زانکه هر چه اینجا کنی از نیک و بد

مؤنست خواهد شدن اندر لحد

آن مشقتهای جمله انبیاء

وان ریاضتهای جمله اولیاء

کی عبث باشد بگو ای بی خبر !

دیده گر داری در آن حکمت نگر

آنچه گفتم هست از عین الیقین

نی باستدلال و تقلیدست این

ر.غ در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۵۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک:

چون امیر جمله دلها شوی
اندرین دور ای خلیفهٔ حق توی

با سلام لطفا مصراع اول را درست کنید که در متن اینطور آمده: چون امیر جمله دلهای سوی!

ر.غ در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۵۹ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹۷:

با سلام لطفا اشتباهات را درست کنید با توجه به ویرایش بالا

 

ر.غ در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۵۷ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹۷:

زاهد اگر نمی‌خورد اندر سه ماه می
قلّاش فارغ است بیار از پگاه می
ما تشنه و زمانه‌ی بی آب تافته
حکمِ ضرورت است نباشد گناه می
شادیِ جانِ اهلِ دلی گر سفیده دم
بر جانِ ما کنی قدحی سر سیاه می
افتاده‌ی خمار چو افتاده مرده را
خواهد که باز زنده شود گو بخواه می
انگور هم چو مریمِ دوشیزه حامله است
عیسی بود هر آینه بی اشتباه می
می بر حشیش‌خواره حرام است و از قیاس
کون خری دهد به حریصِ گیاه می
انکار می‌کنند که کم کن مداومت
بر من که عاقبت ببرد آبِ جاه می
ما نام و ننگِ دنیی و دین ترک کرده‌ایم
غم نیست گو مدار مراتب نگاه می
در ما نگیرد آتشِ توبه مدم که خود
میخواره برکشد به دم از قعرِ چاه می
سلطان برّ و بحر به هنگامِ احتیاج
حاصل کند به رهنِ قبا و کلاه می
بفروختیم هر دو جهان را به جرعه‌ای
اینک من و نزاری و آنک گواه می

ر.غ در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۴۱ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۸:

 جان‌فزا

ر.غ در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۲۸ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸:

سه کشته آز

در روزگار عیسیu سه مرد در راهی می‌رفتند. فرا گنجی رسیدند. گفتند : یکی را بفرستیم تا ما را خوردنی آورد. یکی را بفرستادند. آن مرد بشد و طعام بخرید، با خویش گفت: مرا باید زهر در این طعام کردن تا ایشان بخورند و بمیرند و گنج به من ماند.

آن دو مرد دیگر گفتند: چون این مرد باز آید و طعام بیاورد، وی را بکشیم تا گنج به ما بماند. چون او بیامد و طعام زهرآلود بیاورد، وی را بکشتند، پس طعام بخوردند و هر دو بمردند.

عیسیu آنجا بگذشت با حواریون، گفت بنگرید که چگونه هر سه مرد از بهر وی کشته‌اند و وی از هر سه بازمانده . (نصیحه الملوک، محمد غزالی)

ر.غ در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۰۱ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰۳:

مرای ای یار ضایع می‌گذاری - مرا ای یار ضایع می‌گذاری

ر.غ در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۹ دربارهٔ قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۰:

ای عاشقان، ای عاشقان، هنگام آن شد کز جهان
مرغ دلم طیران کند بالای هفتم آسمان
کاشانه را ویران کنم، میخانه را عمران کنم
در لامکان جولان کنم، چون درکشم رطل گران
بر هم زنم بتخانه را، عاقل کنم دیوانه را
ساجد کنم بیگانه را، در پیش تخت شاه جان
دل را ز غم بی غم کنم، حق را بحق محرم کنم
مجروح را مرهم کنم، هستم طبیب مهربان
از رومیان لشکر کشم، مرکب به میدان درکشم
شمشیر بران برکشم، برهم زنم هندوستان
از «لا» زنم در «لا» زنم، «لا» بر سر «الا» زنم
من بیخ «لا» را برکنم، چون دارم از «الا» نشان
سیمرغ قاف قربتم، شهباز دست قدرتم
غواص بحر حکمتم گوهر شناس انس و جان
بر کهربا لؤلؤ زنم، بر قصر قیصر «قو» زنم
از سوز دل «یاهو» زنم، تا آتش افتد در جهان
قاسم، سخن کوتاه کن، برخیز و عزم راه کن
شکر بر طوطی فگن، مردار پیش کرکسان

ر.غ در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۱۱ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸:

یا سلام. لطفا  دشمن او بار را دشمن اوبار بنویسید. ر. ک پیوند به وبگاه بیرونی

ر.غ در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۰۸ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۲:

ژاله = تگرگ

 

۱
۲
۳
۴