گنجور

 
سید حسن غزنوی
 

گاه آن است که طفلان چمن

اندر آیند چو عیسی به سخن

گه گشایند دهان از لاله

گه نمایند زبان از سوسن

مددی از دم عیسی است نسیم

ثری از کف موسی است چمن

لاله غرقه به خون همچو حسین

سوسن زنده نفس همچو حسن

چاک زد غنچه گریبان صد جای

از بدی عهد گل تر دامن

گل چو شاهان ز پس پرده غیب

حرکت کرده بسوی گلشن

باد بر شه ره او غاشیه کش

ابر در موکب او مقرعه زن

مشک بید از جهت تحفه باغ

کرده صد لخلخه از مشک ختن

صبح خندان چو گل و گل چون صبح

سحری چاک زده پیراهن

گل چنان آتش افروخت به لطف

که قدح را شده پر آب دهن

یاسمن چون شد فواره می

جوی می باید راندن به چمن

آفرین باد که بوئی دارند

از نسیم کرم خواجه من

حسن احمد خاص آن صدری

که نهادند سرانش گردن

کلک او تیزتر از تیر فلک

لطف او پاک تر از در عدن

روشن آمد ز جهان تاریک

چون زر از سنگ و گهر از معدن

نه عجب کز قلم چون تیرش

تیغ خورشید بپوشید جوشن

ای بدیهای عدو را لطفت

کرده پاداش به نیکی کردن

لطف مفزای که گه گاه چراغ

هم بمیرد چو فزون شد روغن

رای خورشید وشت چون درتافت

ماه را سوخته گردد خرمن

شدمت بنده بگردان نامم

نسزد دون ترا نام حسن

دوست کامم ز تو و بر من هست

هم بدین جرم جهانی دشمن

ریسمان و ارم از آن می تابند

که تهی چشم تراند از سوزن

تا شب روز مرقع پوشند

سقف این خانگه بی روزن

بادت از زاویه داران فلک

داعیان پیش خدای ذوالمن

خاک پای تو جهان سرکش

رام امر تو سپهر توسن