گنجور

 
مجد همگر

روح محضی بدان طربناکی

قطره ژاله ای بدان پاکی

گر ببیند طراوت تو بهار

نکند دعوی طربناکی

در چمن گر قد تو جلوه کند

نزند سرو لاف چالاکی

به ملاحت برون ز اوهامی

به حلاوت فزون ز ادراکی

در جفا پایمرد ایامی

در ستم دستیار افلاکی

گاه خونخواری و شکستن عهد

بس دلیری و سخت ناپاکی

مار زلف تو زخم زد بر دل

که کند جز لب تو تریاکی

خاک پای توام چه باشد اگر

سایه ای افکنی بر این خاکی

به درازی کشید فرقت ما

طال شوقی الی محیا کی